تبليغاتX
آیینه های من
اللهم اجعل قلبی بحبک متیما

 

خداحافظ

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:17  توسط آیینه  | 

برهان اول

از میان اعداد، 5 را بیشتر از همه دوست دارم چراکه عدد رمانتیکی است و خدا می داند در طول تاریخ با هست و نیست بشر چکارها که نکرده است. همیشه این عدد 5 است که بر روی درخت ها و پشت در توالت های عمومی و دیوارهای دبیرستان ها و صندلی های دانشگاه ها کنده کاری شده و یک تیر خونین از وسطش رد شده است.

برهان دوم

گاهی وقتها یا شاید بیشتر وقتها در حرفهای خصوصی، نیمه خصوصی و یا عمومی مان به دنبال لحن یا لفظی می گردیم که خیلی چیزها را ماله کشی کند و به آنچه که از دهنمان بیرون می آید جلوه ای تمیز و آبرومند بدهد. چیزی که به آن می گویند euphemism یا به قول خودمان «حسن تعبیر». مثلا همین کلمه «چیز» متضمن بسیاری معانی ناگفتنی است که انبوهی از حرفهای نگو را پشت ظاهر پر صلابت خودش قایم می کند و به ما اجازه می دهد تا به راحتی از بسیاری از مسائلی حرف بزنیم که بیانش به راحتی ممکن نیست.

برهان سوم

گاهی بسیاری از کنش ها، واکنش ها و منش های آتشین، نا معقول، احمقانه و یا بعضا متهورانه مشمول برخی از استثنائات و تبصره ها می شوند که ما را از بسیاری از توقعات و قضاوت ها و باید ها و نبایدها معاف می کنند و به دیگران حالی می کنند که ما در شرایطی استثنایی به سر می بریم و در همین راستا مستحق برخی معافیت ها و تبصره ها هستیم. مثلا اگر بگوییم فلانی عاشق است بقیه می فهمند که نباید از فرد مورد نظر رویکردی معقول را انتظار داشت و عاشق مذکور، مشمول تبصره ای خواهد بود که به وی اجازه می دهد دست به برخی حرکات انتحاری بزند.

نتیجه: کشف بزرگ

یک عمر به  دنبال یک حسن تعبیر یا لفظ آبرمند می گشتم تا با طیب خاطر و در کمال خونسردی به دیگرانی که می پرسند "چه ت شده امروز؟؟!!!" بگویم :"مشکل عشقی دارم". اما همانطور که می دانید بشریت عمدتا مآخوذ به حیا است و نمی تواند این مسائل را به همین صراحت مطرح کند. در این میان نبود یک لفظ فراگیر برای بیان و نامگذاری این حس، دغدغه سالهای متمادی من بود. تا اینکه دیروز وقتی از میرداماد به سمت ونک می رفتم جرقه ای مشعشع در ذهنم به صدا در آمد و ناگهان به کشف این لفظ نائل شدم: "تبصره شماره 5".

به یمن این لفظ مبارک، از این به بعد اگر هر کس از من سئوال کند "چرا دمقی؟" می توانم مفتخرانه سرم را بالا بگیرم و با اقتدار اعلام کنم که : "مشمول تبصره شماره 5 هستم".

و من گویی یک عمر است که مشمول تبصره شماره 5 هستم و معلوم نیست که در سر کدام پیچ قرار است از شمول این تبصره خارج شوم و در ذیل تبصره شماره 55 قرار بگیرم و به موجب آن، 5 تیر خورده من در کنار یک 5 تنهای دیگر قرار بگیرد.

به دور و برم که نگاه می کنم می بینم تنها من مشمول این بند نیستم و این روزها خیلی های دیگر هم در ذیل این بند قرار گرفته اند. پس به افتخار همه آنها در هر کجای دنیا که هستند نشستم و یک بطری "شامپاین بدون الکل" باز کردم و به سلامتی دلهای سوخته همگی شان تا جرعه آخر نوشیدم به امید آنکه همگی به زودی مشمول تبصره 55 شوند. بعد با خودم گفتم حالا تا آن موقع کی می داند چه خواهد شد. پس چه بهتر که دم را غنیمت بشماریم و در این روزها که هیچ اس ام اس عاشقانه ای برایمان نمی آید، در این روزها که بعد از کار هیچکس منتظرمان نیست، در این بازه ای که هیچکس به ما گل سرخ نمی دهد و روزی صدبار بی خودی به ما زنگ نمی زند، در این فصل هایی که باید تنهایی به مهمانی و خیابان و رستوران برویم و خلاصه در این روزهایی که مختصات ویژه خود را دارند، شایسته است که خودمان به یاد خودمان باشیم و در آستانه ولنتاین برای خودمان کارت پستال و نامه و ایمیل عاشقانه بفرستیم و ترتیبی بدهیم که وقتی در 14 فوریه به سر کار می رسیم میز کارمان پر از گلهای سرخ و لیلیوم و کادوهای پر زرق و برق باشد و بدین شیوه روزگار را بگذرانیم تا آنروز که همگی از شمول تبصره 5 خارج شده و در ذیل تبصره 55 قرار بگیریم.

ولنتاين مبارک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 11:33  توسط آیینه  | 

سرم را از پنجره بیرون می گیرم و به سکوت برف گوش می دهم. مریم می گوید سکوت بعد از برف را دوست دارد. حیدر ارتودوکس یک زندگی درست را دوست دارد. من و زهره و سمیرا یک ساعت تمام از فلسفه عشق حرف می زنیم و آزیتا هشدار می دهد که خودمان را چس نکنیم و اینکه تخفیف پنجاه درصدی بستنی های بسکین رابینز باید توی گرمای تابستان اتفاق می افتاد نه در کوران برف زمستان.... و من خودم را می بینم که دارم دیوانه وار هات داگ پنیر و سیب زمینی سرخ کرده و قارچ سوخاری را می بلعم و حتی به سیب زمینی بی صاحبی هم که روی سکوی کثیف بوفه افتاده رحم نمی کنم.... و در آنسوی شهر مسرور سرش شلوغ بود و بین ما نبود، خانم مهدی برزی سرما خورده بود و مهدی عزادار بود. اما در این سوی شهر در جمع ما همچنان رد پاهای هومن و آقای مصلایی و محمد و اون یکی مریم و هزار دوست دیگر در رفت و آمد بودند.... به این می گویند آغاز یک آخر هفته خوش.  

من عاشق شبهای چهارشنبه هستم. وقتی هفته کاری تمام می شود و مثل یک بز چموش ول می شوم توی خیابان ها و شروع می کنم به خوردن و خریدن و راه رفتن، پرو کردن و تست کردن و در رفتن. و عاشق این شبها هستم وقتی تا نیمه شب روبروی کامپیوتر می نشینم و فیلم نگاه می کنم و چایی می خورم و غذاهای شب مانده را با یک ولع بدوی خانمان برانداز توی حلقم می ریزم. شاید من عاشق همین لحظه هایی شده ام که نه از آمدنشان نگرانم و نه از رفتنشان ناامید. شاید من عاشق همین ثانیه هایی شده ام که در آنها غلت می زنم. شاید هیچگاه هیچ فردایی از راه نرسد، یا شاید فرداهایی که می آیند بهتر از این ثانیه های معلق باشند.

سرم را از پنجره بیرون می کنم و به سکوت بعد از برف گوش می دهم. لایه نازک برف امسال، مثل پارسال زخیم و پر شوکت نیست. با خودم می گویم خوب این هم یک جورش می شود. همانطور که پارسال رژیم داشتم و زود می خوابیدم ولی امسال مثل الهه معبد زئوس به هیچ خوراکی ای رحم نمی کنم و شبها را تا نیمه به عیش و خوشی بیدارم.

به سکوت برف گوش می دهم و سیگارم را که باید از 3 ماه قبل نمی کشیدم به افتخار تمام عشق ها و بیم ها و امیدهایم تا آخر به مجاری ریه ام فرو می دهم. من نباید سیگار بکشم اما می کشم چون خوشم می آید که سیگار بکشم. من نباید پرخوری کنم اما به هر آنچه که از راه می رسد نه نمی گویم. از یک تکه ران سوخاری اسپایسی گرفته تا یک تکه نان خشک دم کپک.

شاید لحظه های سرخوش اکنون من، میراث سالهای افسرده ای باشند که گذشتند. و شاید تسلیم زندگی شدن واکنش بی اختیار من به ذهنی مرگ اندیش بود. در من مرگ و زندگی به صلح رسیده اند و انگار بی اختیار دانسته ام تا آنجا که زنده هستم از زندگی گریزی نیست. این طرف هم یک قالی قرمز برای مرگ پهن کرده ام تا هر وقت خودش دلش خواست بیاید.

اگرچه هنوز هم هر صبح مثل همیشه از کابوس شب قبل بیدار می شوم. اگرچه هنوز هم من و خوابهای کابوس زده ام انگار قرار است از ازل تا ابد با هم باشیم. ولی نمی دانم چرا مدتهاست از کابوسهایم دیگر گله ای ندارم. بیدار که می شوم تنها رسالتم اینست که خودم را به توالت برسانم و وقتی خواب از سرم پرید به خودم بگویم: «"Whatever!!"، همینکه توی تاکسی بنشینی و به کوههای روبرو نگاه کنی همه کابوس ها از یادت خواهد رفت». و می دانم که همینطور هم می شود و واقعا توی تاکسی همه چیز فراموش می شود و معلوم نیست تا به سرکار برسم و صبح را به شب برسانم چه داستنهای تازه ای برایم اتفاق خواهد افتاد.       

به سکوت برف گوش می دهم و با خودم می گویم بعد از این همه افت و خیز و آمد و رفت، در آخر به لحظه های حال رسیدم. انگار که هیچ گذشته ای نرفته بود و هیچ آینده ای نخواهد آمد. انگار همه چیز همینجاست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 1:3  توسط آیینه  | 

نان سنگک تازه را جلوی دماغم گرفت و گفت: بو کن.........

......به صبح می روم و بوی خانه مادربزرگ و تمام کوچه پس کوچه هایش از وسط مغزم می گذرد. به دنبال مامان راه می افتم تا برویم نان تازه بگیریم. سنگ های نان را با پول خرده جدا می کنیم. مامان حواسش به دستهای کوچک من است تا نسوزد..

سالها می گذرد و من هنوز دلتنگ آن درخت توت و آن حیات دورافتاده ام که دیگر اثری از خودش و آدمهایش نمانده است. همه چیز آن خانه یا درگذشت یا در گوشه ای از یک جای این دنیا پخش شد....همه چیز آن خانه و روزهای زنده مادربزرگ گذشت، اما من هنوز توی حوض سنگی وسط حیات آن خانه دراز کشیده ام و دارم در زیر هرم خورشید به صدای ناب اذان گوش می دهم..... هنوز دارم روی شیشه های بخار گرفته پنجره های چوبی نقاشی می کشم و هنوز هم منتظرم تا شب بیاید و مامان برایم همان قصه های تکراری را بگوید..... و من هنوز با همان داغی که در شش سالگی عاشق شدم باز هم عاشقم و دعای سوزناک سحر و ربنای دم سفره افطار مرا عاشق تر می کند. هنوز هم سبزه های عید را با قیچی و حریر قرمز قشنگ می کنم و در کنار تنگ ماهی هایم در انتظار همه مهمانهای خوب می مانم. در انتظار رعد و برق روز های عید. در لابلای روزهای خلسه آور خانه مادربزرگ..... مادربزرگی که دیگر پاهایش و قلبش خیلی شکسته شده، مادربزرگی که خیلی دور است و مادربزرگی که دیگر حتی نمی توانم ببینمش.

این روزها چشم هایم را که می بندم تلاش می کنم کنار علاءالدین نفتی کنار صندوقخانه بخزم و به قاب های کهنه آن خانه قدیمی خیره شوم. خودم را میان آن پرده مخملی بلند بپیچانم و بوی قرمه سبزی مامان را از توی هوا ببلعم. اما انگار راست می گویند که نمی شود. و انگار راست می گویند که آن اتاق های قدیمی مهربان دیگر خانه امروزهای من نیست. انگار واقعا راست می گویند!!!   

به اتاق من هم سر بزنید و  ببینید که این روزهای مدرن برای من دیگر هیچ قصه ای نمی گویند. به اتاق من هم سرک بکشید که از آسمان این حوالی دیگر صدای اذان و مناجات رد  نمی شود و از کنار هیچ نانوایی دوده گرفته ای دیگر بوی سنگک تازه نمی آید..... من از پنجشنبه های پر هیجان و از حزن غروب جمعه های خانه مادربزرگ می آیم. من از خداحافظی و از دلشوره شنبه و ترس تکالیف ریاضی می آیم. به من از واقعیت ها نگویید که اگر واقعیتش را بخواهید از واقعیت ها خیلی بدم می آید. به جای این تذکره ها به من کمی ستاره بدهید تا شب های تابستان به آنها خیره شوم و یک دسته پرستو به آسمان بفرستید تا غروبها که میرسند من و مادربزرگ روی تخت بنشینیم و تا آخر دنیا به آنها خیره شویم. بعد دست آخر کمی بوی خاک باران خورده و دانه لاله عباسی کف دستم بگذارید تا میان آن باغچه که دلتنگش هستم خودم را دفن کنم....

باید روزی یاد بگیرم که حرکت بی رحم ساعت مرا از آن خانه دامنگیر جدا کرده است. باید یاد بگیرم که همه ستاره ها روزی افول خواهند کرد و باید یاد بگیرم قصه تمام خانه ها روزی به آخر خواهد رسید. در این میان اما نشانه خانه ای دیگر را به دیوار اتاقم کوبیده ام تا هر روز به دیدن آن امید بیدار شدن بگیرم. خطی زرد بر روی سطحی سیاه که هر صبح به چشمهایم نوید می دهد: «یا ایها الانسان انک کادح الا ربک کدحا فملاقیه» (ای انسان که در آرزوی دیدار پروردگارت هستی! بدان که به دیدار او نائل خواهی شد).    

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 23:9  توسط آیینه  | 

به ياد م.ج.ش. که يک عمر صورتش را به سيلی سرخ کرد و صبورانه بر روی صحنه بازی کرد.

 حلقه اول: ماهيتابه چدنی

 گفت: بگیر خانم بعد از این همه سال برای خودش یک پارچه ماهیتابه چدنی شده. سیاه و ضخیم و نچسب. دیگر نه چیزی به تنش می چسبد، نه از زبانه ای می سوزد و نه خطی به رخسارش می افتد. آبدیده که نه، آتش دیده شده. همه چیز را در خودش محو می کند. حالا برو تا دلت می خواهد روی آتش نگهش دار و به سرتاپای وجودش سیم و کفگیر و قاشق بکش. خیالت هم تخت باشد که هیچ زخم و خراشی به تنش معلوم نخواهد شد.

خانم: این ماهیتابه چدنی توی مطبخ بیشتر به کارم می آید. ولی همیشه دلتنگ آن ظرف سفالی خواهم ماند. زیاد می شکست. زیاد خط و خراش و دوده می گرفت. اما قشنگ بود. همان ته مانده غمگین سبزآبیش همیشه دلم را می برد تا یک جای دور. یک جایی که می دانم یک روز آخر کار اگر خوب مانده باشیم همگی باید بقچه هامان را ببندیم و برویم به همانجا..... ظرف سفالی سبزآبی زیاد می شکست، طاقت ضربه و آتش نداشت، تمام تنش پر از زخم و ترک بود، همه مزه ها به تنش می چسبیدند و ولش نمی کردند. توان دل کندن از هیچ چیز نداشت ..... اما هر چه بود همیشه قشنگ بود. دلم برایش همیشه تنگ می شود.    

 حلقه دوم: برج عاج

 اولی: آن بالا که بودی چه شکلی بود؟ بالای برج عاج را می گویم!!!

خودش: برج عاج بلند بود. داغ تنهایی به ستونش زده بودند. آنقدر بلند بود که هیچ نمی دیدی به جز سراب. قلمرویی داشتم پر از تخیل و آیینه. آیینه های شکسته. آیینه های مورب. آیینه های من......

اولی: چرا دل به دریا زدی؟ چرا خودت را از آن اوج خیال انگیز به دل این موج های آشفته هایل انداختی؟ مگر اینجا چه خبر بود؟

خودش: از حکایت تکرار خودم در خودم خسته بودم. نشستن در آن اوج راکد مرا می پوساند. باید می پریدم. حتی اگر با سر به میان این موج های پریشان سقوط می کردم. دست کم اینجا می توانم یک متر هم که شده شنا کنم و پیش بروم. گه گاهی هم دلفینی و شاه ماهی ای چیزی پیدا می شود که هم رقصم شود و با هم بنشینیم پشت یکی از همین قایق های موتوری و توی یکی از همین جزیره های دور و بر با هم برویم دیسکویی کاباره ای چیزی. چندان هم نمی شود یک قدیس خشک ماند. گاهی باید تنت به آب بخورد تا لذت رو دست زدن و رو دست خوردن را بی واسطه بچشی. شماره های دروغی رد و بدل کنی و در عزای نکبت عشق در عصر تکامل انزوا گریه کنی.... بعد هم باز خودت را به موجها بسپاری و به سوی افقهایی که واقعا وجود دارند تنت را به آب بسپاری.....

 حلقه سوم: بدون نام

 حال خودم از توصیف هزارباره این صحنه به هم می خورد دیگر چه برسد به دیگران. اما چکار کنم بس که دوستش دارم. همان دشت پر از بوته های پر شکوفه ارغوان را می گویم (عووووووق). همانجایی که صدایی به جز صدای نسیم نمی آید و از کنار گوشت تنها ابرها و مه های سرگردان عبور می کنند. آنجا که بی دلیل و بی بهانه عاشقی و دوست داری تا هزار سال روی خاکهای نرم شبنم خورده اش راه بروی. آنجا که به خاطر هیچ صلاح و مصلحتی ناچار نیستی نقاب به چهره بگیری. همه جای آنجا طنین یک دعای پرسوز اساطیری جاریست. دست آخر تو مانده ای و خدای خودت.

  حلقه چهارم: ای که مرا خوانده ای......

 به خودم می گویم چه مثل م.ج.ش. یک عمر با صورت سرخ از سیلی با تمام بضاعتت روی صحنه بازی کنی و چه مثل یک بوته پر شکوفه ارغوان در آغاز بهار به همه ذره ها نوید شکفتن بدهی یک روز نقشت به پایان خواهد رسید و باید از در آن طرف صحنه به بیرون بروی. شاید هم در عرصه لایتنهای زمان و مکان، چندان مهم نباشد که آن نقش ها "همواره بمانند به یاد" یا نه. فقط ای کاش آنچنان بر روی صحنه یا بر بی کرانه دشت بمانی که آخر کار آسوده خاطر و سبکبار کوچ کنی.

به هر حال من به دعوت تو در اینجا هستم و همیشه در هر قالبی که باشم تمام هراسم از در راه ماندن و گم شدن است. پس لطفا ...... راه نشانم بده.....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 15:39  توسط آیینه  | 

تقديم به همه آنهايی که در اين برهه و در آغاز اين روزهای ارغوانی حضور دارند و در کنارم هستند. به آنها که خودشان را به خواب نزدند. به آنها که ديدند:

 

همیشه معجزه های بزرگ از دل حادثه های ساده بلند می شوند. از یک جمله کوتاه بی منظور، از یک نگاه گذرای معنی دار، از یک حضور.

دیگر در انتظار معجزه های آسمان شکاف زمین لرزان نیستم که هر چه تحول شگرف بود را در دل همین جرقه های زمینی گذرا دیدم. در لبخند گرم، نگاه عمیق یا همراهی ها و حرف های ساده آقا یا خانم ایکس.

می گفت روزی که خانم ایکس ماتیک و ریمل به قیافه ام می زد و با بی خیالی و از سر سخاوت و محبتی که برای خودش معمولی بود لباس ها و کفش و شنل هایش را به تنم پرو میکرد نمی دانست که دارد در چه برهه ای برایم چه کار معناداری انجام می دهد. برهه ای که مثل عکس های ثبت شده یک دوربین واقعی، مثل یک سند محکم ملموس برای همیشه در بزرگترین گوشه دلم برای همیشه ثبت می شود تا من هیچگاه او را و بزرگیش را از یاد نبرم. بعدها هزاران نفر خواهند آمد که به قامتم رخت سیمین بدوزند اما من کار آن شب خانم ایکس را هیچوقت از یاد نمی برم.

نگاههای شیرین و دلگرم کننده آقای ایکس یا ایگرگ که به من قبولاندند که مرا باور دارند و با برادری حامیانه شان به من شجاعت آغاز راه رفتن برای یک زندگی تازه را هدیه کردند هم همینطور. شاید خود این آقایان و خانم ها ندانند که با حضورهای ساده و کمک های معمولی شان در برهه ای که از همیشه تشنه تر بودم با بند بند دلم چه کردند و چقدر به من جرات پرواز دادند. به من که سالهای سال بر شاخه های سر به فلک کشیده یک درخت به خاکستر نشسته خشک شهامت پریدن نداشتم و در اوج آسمانهای خودم اسیر زندان ترس بودم.

شاید شهامت نداشته باشم که بدون آنکه صدایم از بغض بلزرد توی چشمهایشان نگاه کنم و بگویم که چقدر اوریجینالند و چقدر از وجودشان امید می گیرم و چقدر ایمان دارم که همه آنها واسطه ها و وسیله های خدا برای نجات من از کوره های سخت اکنونند. قطعا هیچوقت نمی توانم علاقه قلبی ام به آنها را به واسطه زبان توصیف کنم یا به آنها بفهمانم چقدر برایم عزیزند. اما هر آنچه که هست می توانم این حرف را بر سر بلند ترین تراس های دنیا فریاد بزنم که شما فرستاده های خدا برای من بودید و امدادگرتر از نگاه و حضور شما هیچ چیز دیگر نیست. و شما همان معجزه های شگرفی هستید که روزگاری آمدنش را از آسمانها ی دور انتظار می کشیدم اما بر روی همین زمین و در میان خرت و پرت های معمولی همین زندگی ظاهر شدید. شما که به ظاهر پدیده هایی ساده بودید و در لابلای حدیث های روزمرگی دیده نمی شدید.

می گویم اینجا همه چیز شکوفاست و حتی قدم زدن میان لجن و پهن هم بوی بهار می دهد. می گویم ستاره های شب من نیز بالاخره به دست افشانی برخاستند و دیگر مهم نیست اگر تمام چراغ های جهان خاموش بشوند و تمام مردم دنیا به سر و رویم گوجه گندیده پرت کنند.

زندگی من روزگاری نمونه بود. از همان نمونه ها که هر صبح ناشتا به آزمایشگاه می برند. زندگی من اما دیگر نمونه نیست. زندگی من دیگر فقط برای خودم است و برای خود بودن شبیه به نمونه بودن نیست. شبیه به وجود داشتن است. شبیه به حس کردن. حالا دیگر برای خودم لباس می پوشم. برای خودم دوست می دارم، برای خودم آیینه می گیرم، برای خودم نماز می خوانم و برای خودم زندگی می کنم. اینجا حتی شکستن هم بوی حرکت و نو شدن می دهد و خراب شدن هم عالم خودش را دارد.

دیگر نشستن و پرواز نکردن در اوج آن درخت خشکیده بی حاصل برایم بس بود. این حوالی اما همه چیز بوی بهار می دهد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 0:59  توسط آیینه  | 

اپيزود اول

می خواهم خیلی بی رودربایستی به همه آدمهای اوریجینال بگویم که بیایید مرا نوازشم کنید که آنقدر جلوی چشمم ستاره فروریخته و تندیس و بت شکسته شده که دارم کور می شوم. بیایید به من دلداری بدهید که داغ تمام پدیده ها روی دلم مانده است و دیگر تا چشم کار می کند از صحرا به جای مجنون مفنگی می آید و به جای قهرمانان اسب سوار دوره گردهای دغل.

خیلی زیاد است که بخواهی در 4 چشم به هم زدن، متلاشی شدن دو بت بزرگ را ببینی و در جای خالیشان ببینی که دنیا چقدر پر است از همین خالی های بی پایان.

بیایید به من پناه بدهید که ریشه هایم از فشار تمام این نا مردمی ها و انجماد ها دارد می سوزد......آدمهای سطحی، آدمهای مغرور، آدمهای دروغگو. آدمهایی که هر جا می روند ستاره می دزدند و جام می شکنند. ......آدمهای توخالی، آدمهای فریبکار. آدمهایی که هیچکس را جز برای تمسخر نمی بینند.......آدمهای خودخواه، آدمهای فراموشکار، آدمهایی که ماندن و گندیدن را به رفتن و بخشیدن فروخته اند.......آدمهای بخیل آدمهای نظر تنگ، آدمهایی که خود را از تو دریغ می کنند........بیایید مرا از اینجا ببرید که تنهایی و دلزدگی دارد استخوانهایم را مثل موریانه می خورد. دارم آب می شوم از داغ تندیس هایی که در شهر مترسک ها شکستند و ستاره هایی که در این شب ظالم فرو ریختند......

 اپيزود دوم

 روی تراس بلندترین برج شهر که اسمش برج "نمی دونم چی چی" است و تازه افتتاح شده رفته ام و یک مشت موجود آشغال را هم محض خاطر شکنجه به آنجا برده ام. اصولا همچین جایی را انتخاب کرده ام چون اولا به "تراس" های مرتفع علاقه خاصی دارم و دوم اینکه در نظرم فضای شکنجه در زیر زمین و زیر آن لامپ های دم فنری و وسط آن همه دود خفه سیگار خیلی کلیشه ایست و سوما اینکه من اصولا از مخفی کاری و کارهای زیرزمینی بدم می آید و دوست دارم همه چیز خیلی دموکراتیک و شفاف و در فضایی باز برگزار شود. هرچند که روی هم رفته فرق چندانی نمی کند چون نهایتا مراسم شکنجه هر جا که باشد مراسم شکنجه است.

با وجودیکه از کفش های پاشنه دار به خاطر تبختر و هزار چیز دیگرشان بدم می آید یکی از آن گنده های عاج دارش را پا کرده ام تا فشار تیزتری روی لب و لوچه متهم شماره یک وارد کنم. همه خاله زنکهایی را که شنیده بودم پشت سرم بزم گرفته اند و با تعریف حکایت  من و قضاوت رد کردن در مورد شرایطم برایم دبه درآورده بودند و حسابی خندیده بودند را ردیف کرده ام درست کنار گوش هم. برای شروع کار 20 تا کافی است. متهم اصلی را داده ام مثل نمد لوله کرده اند تا روی هیکل چندش آورش بایستم و به جای غلتک رویش حرکت کنم و از جلوی صف قربانیان رد شود. البته من روی کله این خاله زنک نرینه نما می ایستم و دستیارانم پاهایش را برایم پیچ می دهند.

صف قربانی ها آماده است. یک بسته سوزن تریمر نوک گرد در می آورم. سوزن نوک تیز انتخاب نمی کنم چون حکم چاقوی تیز را دارد و زود خلاص می کند. چاقوی کند و سوزن نوک گرد اما زمان بیشتری برای بریدن و فرو رفتن می خواهد. سوزن ها را می گیرم و یکی یکی سر ناخن های مانی کور کرده و چرک گرفته شان که همگی با این لا ک های ارزان قیمت 300 تومنی که نه از سر ظرافت که از سر جلب توجه بزک شده اند کار می گذارم. بعد سراغ انگشت پاهای پدی کور شده زمختشان می روم. پاهای بوگندویی که از بس توی صندل های چیپ و تقلبی بوده اند دور پنجه ها و پاشنه هایشان کبره بسته و از بس بوی تیزی می دهد که دلت می خواهد همانجا در سوگ هر چه زنیت و زنانگی است یک مرثیه جانگداز سر بدهی.  بعد سر همه سوزن ها را به یک پانچ برقی 110 ولت وصل می کنم. پاشنه و پنجه کفشم را تا آنجایی که می توانم توی خطوط پست صورت متهم شماره یک فرو می کنم و روی آن لب و لوچه های برده معابانه فشار می دهم تا زیر پایم غلتش بدهم بروم جلوی نفر بعدی قرار بگیرم. همه سوزن ها را کار می گذارم. به آخرین نفر که می رسم کله گوسفندی متهم درجه یک چنان مچاله شده که یک خون رقت آور سیاه و کف آلود از همه جایش بیرون زده و راه گرفته رفته روی آن گردن کج التماس کن حقیر که همیشه عادت داشت برای اینکه خودش را به مظلومی بزند تا هر چه بیشتر نان دون مایگی اش را بخورد تا آنجایی که می توانست کجش می کرد و با این کارش باعث شده بود که من نسبت به همه گداها و التماس کن ها و گردن کج های عالم بی اعتماد شوم و خواری و زاریشان را به حساب دله دزدی و کلاشیشان بگذارم. وگرنه تا قبل از این با همه گداها و کودکان خیابانی سری از هم سوا بودیم و روزی نمی گذشت که از غصه دردهای تقلبی و غیر تقلبی شان دلسوخته و خانه خراب نباشم. چیزی که اسمش را می گذارند حس نوعدوستی و عدالت خواهی و این چیزها.

خوب که زیر پایم را نگاه می کنم می بینم که آن چشم های ریز دغلباز رعیتی و آن دماغ کوفته ای قرمز که همیشه خدا انگشتهای کوتاه خپلش را تویشان می چرخاند حسابی له و متلاشی شده اند. فعلا بس است.

مثل حرکت آخر باله که رقصنده در آخر پرفورمانسش خیلی نرم بالا می پرد و با یک پا پایین می آید، بالا می پرم و با پاشنه کفش راستم مستقیم روی ردیف دندان های زرد مسواک نخورده اش فرود می آیم. بعد پاشنه کفشم را از ته حلقش بیرون می کشم و می آیم پایین و می روم به سمت کنترل پانچ ها. بعد رو می کنم به ردیف قربانی ها و با لبخند و صدایی رسا می پرسم: " خوب حالا بگید ببینم پشت سر کی بزم گرفته بودید؟" ولی صدایی درنمی آید که قرار هم نیست در بیاید چون معمولا این تیپ موجودات همیشه در پشت پستو ها نشسته اند و از زیر پیچه غمزه می آیند و از پشت هشت دری ویز ویز می کنند و هیچوقت آنقدر دل بزرگ نیستند که بیایند و مستقیم و صاف و پوست کنده توی رویت حرف دلشان را بزنند.

حالا دکمه پانچ را می زنم و می نشینم به تماشا. سوزن های سرگرد که جریان ملایم برق دردناکیشان را صد چندان کرده با فشاری ناگهانی زیر ناخنهایشان فرو می رود تا ضجه های وقیحشان تمام آسمان شهر را پر کند. همان ضجه هایی که مطمئنم وقتی هم که دارند توله هایشان را می زایند از خودشان در می آورند. توله هایی که بی شک مثل خودشان از نژادی پست و سطحی عمل آمده اند و بیرون می آیند تا این جهان سوم هیچوقت از ابله و الاغ و خائن خالی نباشد.              

خون از همه جا فواره می زند. مثل سس گوجه فرنگی. یک هات داگ 20 سانتی برای توله سگ دوران کودکی ام آماده کرده ام که با همین سس ها بخورد. توله سگی که یک روز بچه های کوچه، بچه های گدازاده عقده ای کوچه، بچه های عقب مانده وحشی کوچه، درست جلوی چشمم با آجر و قلوه سنگ زنده زنده پای دیوار لهش کردند و هنوز هم که هنوز است صدای ضجه های مظلومانه اش توی تمام کاسه سرم می پیچد و نمی توانم کمکش کنم. امشب توله سگم را هم با خودم به این ضیافت آورده ام. 

همه جیغ می کشند. با آن صداهای چیپ زنگوله ای. که هر چه گوش کنی ته حنجره همه آنها فقط یک گله بز رد می شود. از لحن صداهایشان هیچوقت صدای اصالت را نخواهی شنید. صداها بلند و بلندتر می شود و آنقدر بالا می رود که تمام سیم های مغزم به هم می ریزد و همه چیز سیاهی می رود و سفیدی می رود و مرا پرت می کند به همین دنیای واقعی بیرون.

 اپيزود سوم

 چشمم را باز می کنم و می بینم دارم توی حقانی به سمت ونک راه می روم. باز هم بین همین وجودهای واقعی ملموس. بین ردیف عابران بی تفاوت عجول. روی سنگ فرش های شکسته فرونشسته پیاده رو. از مقابل حضور هزار صندوق صدقه و عدم حضور حتی یک سطل آشغالی در این میدان مهم بزرگوار شهر رد می شوم. بازهم آشغالی را که توی دستم مچاله کرده ام با افتخار به روح پدر مام وطن پرت می کنم و با افتخار سرم را بالا می گیرم تا شاید دوربینی خبرنگاری چیزی به سراغم بیاید و دلیل این حرکت غیر شهروندی ام را از من بپرسد. نگاهم را بالا می گیرم که ناگهان یک دختر بلند قد خوش هیکل به چشمم می خورد که از روبرو می آید. به قیافه اش که نگاه می کنم یک توده گوشت سوخته متلاشی می بینم که چهار سوراخ در آن معلوم است که حتما زمانی  چشم و دهان و بینی اش بوده اند. تمام درونم فرو می ریزد. یاد توله سگم می افتم. یاد تلخی همه لحظه هایم می افتم و به این فکر می روم که شاید این دختر از همه ما بیشتر متلاشی شده باشد و به این فکر می کنم که وقتی صورتش و بعد روحش در حال متلاشی شدن بود چقدر مظلومانه ضجه می کشیده. به این فکر می کنم که چهره این دختر اینطور متلاشیست آنوقت متهم اصلی دارد با قیافه ای سالم راست راست راه می رود و من نمی توانم دستهای گرد چربش را پیچ دهم و پاره آجر را از انگشت های کثیفش بیرون بکشم تا دیگر صدای هیچ ضجه مظلومانه ای توی کاسه سرم نپیچد و مرا شکنجه ندهد.

می خواستم آن دختر را صدا بزنم تا بایستد و همدیگر را در آغوش بکشیم و تا نفس داریم تا آخر دنیا با هم بلند بلند گریه کنیم.

 اپيزود چهارم

 باد خنک بی رمق پاییز به صورت و موهایم می خورد. نگاه می کنم و میبینم این روزهای نارنجی نجیب باز هم آمده اند و بازهم می توانم تا دلم بخواهد خودم را به آهنگ شیرین حزن انگزیشان بسپارم و باز هم آرام آرام بروم به آن دوردستها. به آن دوردستهایی که هر چه هستند "اینجا" نیستند. میروم لبه تراس برج "نمیدونم چی چی" می ایستم. یکی از شعر های فروغ دارد همینطوری توی تمام دهلیزهای ذهنم می پیچد. خیلی آرام خاطره تصور آن ضیافت شکنجه را توی یک دستمال ارغوانی می ریزم و با خودم می برم به لبه آن ارتفاع بلند. با خودم می گویم "من از تبار شکنجه گرها نیستم". و هرچه را که توی دستمال هست فوت می کنم و به فراموشی ذرات هوا می سپارم. بعد با خودم تکه پاره های این شعر را زمزمه می کنم:

".....................وقتیکه سوسک سخن می گوید آه..................چرا توقف کنم چرا؟..............................مرا به حرکت حقیر کرم در خلا گوشتی چکار........مرا به زوزه دراز توحش در عضو جنسی حیوان چکار........من از سلاله درختانم...............تنفس هوای مانده ملولم می کند........................مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است........تبار خونی گلها می دانید؟......چرا توقف کنم؟ چرا؟........پرنده ای که مرده بود به من یاد داد............که پرواز را به خاطر بسپارم".    

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 2:6  توسط آیینه  | 

روزهای سخت تو هم گذشتند و من با بصیرت و درکی که از تو می شناسم بیشتر از هر چیز دیگری ایمان دارم که تا رسیدن به روشنی صبح هیچ فاصله ای نداری و تا چشم روی هم بگذاری این چند ماه هم با شکوفایی مطلق خواهد گذشت و تو با چشمهای خودت مصداق واقعی آنچه را که می دانم همیشه زمزمه می کنی خواهی دید که : ان مع العسر یسری

روزهای من هم می گذرند و من "شادم که این روزها می گذرند". مثل همه روزهای دیگری که گذشتند. مثل همان روزهایی که برایت با چاقو شمشیر چوبی می تراشیدم. روزهایی که با هم به زنگ فراری می رفتیم و روزهایی که می نشستیم و ساعتها مهمل ترین چرت و پرت ها را می گفتیم و از خنده وا می رفتیم. روزهای کوه رفتن، روزهای شعر و سیاست و فلسفه. و تو در همه این سالها آنچنان بزرگ بودی که من هیچوقت احساس نکردم که از تو بزرگترم. و حالا هم که تاریخ مصرفم به سر آمده تو اولین نفری بودی که با بصیرت منحصر به فرد خودت به بدرقه راهم آمدی و کوله بارم را بیشتر از هر کس دیگری از دلگرمی و امید پر کردی.

 رهایی ات از بند روزهای سربازی مبارک!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 19:41  توسط آیینه  | 

بمب و موشک و ضدهوایی دارد زمین و آسمان را شخم می زند و هیچ شیشه ای در قاب هیچ پنجره ای سالم نمانده. چارچوب پنجره های بیمارستان را با پتو پوشانده اند و به آمدن هیچ ثانیه ای نمی شود اعتماد کرد. نوزاد کبود از شکم مادرش بیرون می آید و درحالیکه اصلا نمی تواند  نفس بکشد حتما پیش خودش می گوید "اینجا دیگر کجا بود مرا فرستادند!!!!!!!!!".

 پرستار که وحشت بمباران عقل از سرش پرانده روی سر مادر جیغ می زند که " این چه وقت زاییدن بود؟؟!!! بیا بچت هم مرده به دنیا آمد!!". محض انجام وظیفه بچه را با پا آویزان می کند و محکم به ما تحتش می کوبد تا نفس از مافوقش در بیاید. اما بی فایده است. بچه هپروتی تر از آن است که بتواند زود خودش را با شرایط این بیرون تطبیق بدهد و نفس بکشد. پرستار بچه را پرت می کند روی سینه مادر که: " بیا بچه مردتو تحویل بگیر" که یکهویی صدای گریه بچه در می آید  و وسط صدای آن همه انفجار،علی الراس اعلام می کند که زنده است. خیال مادر راحت می شود.  پرستار دیگری داد می زند: " نه زندس ....." ......... و با اعلام این خبر است که همه مشکلات آغاز می شود.

از همان اول مطمئن بودم که یک اشتباه اساسی در کار است و در زندگی من هیچ چیزی سر جایش نیست یا به عبارت دیگر خود من سرجایم نیستم.

پنج شش سال اول، فقط نقاشی می کشیدم و بطور متوسط روزی پانزده ساعت با خودم و اشیاء دور و برم و از جمله عقربه های ساعت حرف می زدم و این وسط از هیجان بمباران ها و آوارگی ها هم البته حسابی لذت می بردم. یک فقره عاشقی هم در پرونده این سالها دارم که همین ده پانزده سال اخیر بود که فهمیدم اسمش عاشقی بوده و خودم هم هنوز سر در نمی آورم که یک بچه شش ساله را چه به عاشقی و سوته دلی و این حرفها!!!!

سالهای بعد را هم کماکان روزی ده پانزده ساعت با خودم حرف می زدم و البته اینبار به جای عروسک و آفتابه لگن و عقربه ساعت، کلی حیوان دور خودم جمع کرده بودم. از مرغ و خروس و جوجه و اردک و مرغابی و غاز و ماهی و خرگوش گرفته تا بچه گربه و توله سگ و کیسه پشت و لاک پشت و قورباغه و بچه مار و بدین ترتیب در عالم تنهایی ام خانه پدری را به کشتی نوح تبدیل کرده بودم. شاید از همان موقع خبر داشتم که زمین پر از ظلم و بیداد شده و باید فکری به حال تداوم نسل جانداران کرد. البته یک مشکل وجود داشت و آن هم اینکه بیشتر آن جانورها مثل خودم مجرد و آسمان جل بودند و امیدی به تداوم نسلشان نمی رفت.

بیست و هشت سال گذشته و من مطمئنم که هیچوقت بزرگ نشده ام و هنوز هم همان کوچولوی خیالباف وراجم. و هنوز هم که هنوز است می دانم هیچ چیزی از جمله خودم سر جایش نیست. و مثل همیشه تنها آرزویم این بوده که از اینجایی که هستم دور شوم تا شاید خودم را پیدا کنم و بروم در قالب خودم بنشینم.

 

کوچولو که بودم بچه های کوچه می گفتند هر کس بخواهد آرزویش برآورده شود باید برود روی ابرها جیش کند. از آن موقع همیشه در آرزوی یک هواپیمای دو ملخه بودم تا بتوانم خودم را به بالای ابرها برسانم و آرزویم برآورده شود...... و حالا بیست وهشت سال گذشته و می بینم بدون نیاز به هیچ هواپیمای دو ملخه ای، بزودی سوار یک هواپیمای مسافربری خواهم شد و بدون اینکه نیاز به جیش کردن بر روی هیچ ابری باشد به «جایی دیگر» خواهم رفت و آروزی دیرینه ام برآورده خواهد شد...... تا سند رهاییم را بگیرم و تازه بشوم «خودم».

بعد تازه می رسم به اول خط. مثل این همه آدم هایی که از بدو تولد، خودشان بوده اند و با تکلیف مشخص از همان موقع این راه را شروع کردند. تازه باید از نقطه اول شروع کنم. از مدار صفر.

اگرچه خیلی دیر به نظر می رسد و خیلی چیزها دیگر معنی اش را از دست داده، اما به قول انگلیسی ها:

 “Better late than never”   

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 10:1  توسط آیینه  | 

هر چقدر هم بخواهی خمیازه بکشی و گردنت را بمالی و صورتت را مچاله کنی باز هم نمی توانی انکار کنی که بعضی وقتها خیلی خوشحال و خجسته ای. آنقدر که دوست داری به چند کشور مختلف سفر کنی و در چند رشته عجیب غریب درس بخوانی و چندین تجربه عشقی درست و حسابی داشته باشی و بعد برگردی و توی این خراب شده یک انجمن خیریه بزنی و بعد دنیا را زیرو رو کنی. بعد به سرت می زند در مورد همه آنچه که بر تو گذشته صدتا کتاب بنویسی.

خواب و کسالت دارد چشمهایت را می سوزاند اما نمی توانی انکار کنی که بعضی وقتها از تلفن یک دوست بسیار عزیز یا دیدن شروع یک عشق موفق یا شنیدن صدای یک نی نی کوچولوی گیگیلی چقدر سرت مست می شود. آنوقت است که اراده می کنی از این به بعد همیشه کوه بروی و در آنجا خودت را به همه افق های وسیع و ارتفاعهای بلند و همه سکوت های بی انتها بسپاری.

داری از زور خستگی و دلزدگی وا می روی و حتی به اندازه بضاعت یک سوسک هم صدایت در نمی آید اما نمی شود فراموش کرد که غذا درست کردن چه لذتی دارد و وقتی ظرف می شوری خلسه تنهایی و صدای خنک آب چطور رامت می کند. بعد آشپزخانه و همه اتاق ها را مرتب می کنی و از دیدن تمیزیشان چنان ارضا می شوی که احساس می کنی تمام فایل های مغزت مرتب شده و می توانی بهتر از هر وقت دیگری فکر کنی.

خواب آلود و مچاله ای و از زور تشنگی عزمت را جزم کرده ای سر افطار 3 تا پارچ  بزرگ آب بخوری فارغ از اینکه مجبور شوی تا خود صبح 30 بار بیرون روی داشته باشی ولی بازهم نمی توانی انکار کنی که یک وقتهایی هم خواهد رسید که از تماشای خورشید صبح قنج بروی و بازهم بخواهی توی سرت یک خروار ایده آل و پروژه و مهمانی و مسافرت را مرور کنی.

فعلا که این وسط همه تقصیرها را گردن ماه رمضان انداخته ام...... طفلی عمو رمضون!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 12:14  توسط آیینه  | 

سلام جیگر!!!!!

 امروز هم که دیر از خواب بلند شدی. حتما احتیاج داشتی. خوب چه اشکال داره؟ آدم گاهی خواب می خواد، گاهی دلگی می خواد عیاشی می خواد. تو هم تا اونجایی که خبر دارم آدم بودی در نتیجه زیاد هم هول برت نداره چون از بود و نبودت مویی از نقاط مختلف بدن این مادر پیر فلک کم و زیاد نمی شه. پس برو خوش باش.

 راستی شنیدم که از گم شدت هیچ خبری نیست. تازه شنیدم اونهایی رو هم که دوستشون داشتی و حاضر بودی به افتخارشون خودتو زیر تریلی بندازی خیلیهاشون تو زرد از آب دراومدن. اشکالی نداره. بالاخره فکر می کنم حداقل یه عده کمی پبدا بشن که توشون مثل خودت صورتی و خوشرنگ باشه. وگرنه زندگی این دنیا بدجوری حوض کسالت می شه. گفتم حوض یاد تابستون افتادم. همین فصلی که توش بودیم ولی از دولت سر این کولرهای گازی هیچی از گرماش نفهمیدیم. همون که یادمون رفته بچه که بودیم برامون چه دنیایی بود.

یاد تابستون بچگی هام افتادم. اون روزهای هیجان و لذت. روزهای نوارهای شاد و استخر و پیاده روی با پاهای برهنه روی آسفالت های داغ. آسفالت خیابون های خلوت بعد ازظهر. التهاب بازی های دم غروب. شب های آزاد پرستاره.

«اکنون» های ما دیگه اونقدر یکنواخت شده که دیگه فرق هیچ فصلی رو نمی شه فهمید. پشت یک میز نشستی و شاهد پوسیدن خودت هستی. شاهد اضمحلال عضلات و بافت های روح و جسم. و می دانی که نباید ناراضی بود چون گزینه دیگر تو فقط بیکاریه و دریوزگی. در نتیجه باید به همون گزینه اول که همون کار و روزمرگی و اسارته قناعت کرد.

بعضی وقتها فکر می کنم به یک خونه دور نیاز دارم. خونه ای که فقط عشق شماره یکم و بعدش یک تعداد آدم اصیل اوریجینال اون رو بلد هستند. از دیدن این همه آدم تقلبی و شنیدن این همه دروغ تکراری خسته شدم. دوست دارم برم به جایی و پیش آدمایی که بتونم واقعا بهشون احترام بذارم. آدمایی که بتونن تو رو بخندونن و تو از همصحبتیشون به وجد بیایی.

  گفتی وجد، یاد آینده افتادم....... لحظه هایی که هنوز نیومدن........ و من با همه امیدم در انتظار اومندنشون هستم........... لحظه هایی که بیان و اینبار بر خلاف همیشه......... یک اتفاق بزرگ رو با خودشون بیارن.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 17:42  توسط آیینه  | 

هنوز منتظرم تا تو مرا به دریاچه سنجاقک ها دعوت کنی.

انعکاس من در همه آبها به رنگ معطلی است و این تصویر منتظر بر زاویه هیچ سطح درخشانی خوشایند نمی نماید.

زمان می گذرد و سنجاقک ها با بال های شیشه ای عجیبشان از روی ساقه های نازک می پرند و جای تصویر من در این دریاچه معصوم همیشه خالیست.

من هم وزن کاهم...... من مال بادهای تابستانم...... و توقف وزن ناچیزم در این وادی می پوساند مرا.....

به سنجاقک های هفت رنگ بازیگوشت نشانی مرا یاد بده تا مرا مثل یک ساقه خشک رها از تعلق ریشه و خاک، به آبهای آن دریاچه عمیق برسانند.

من برای بوی آب هایت دلتنگم. برای آن حکایت شیشه ای مواج. برای آن عمق های پر از راز.

به همه ساقه های نیلوفر و شاخه های خیزران خبر بده که در اینجا حتی نسیم صبح هم بوی دود اگزوز می دهد. به نیلوفرهای عاشق بگو که اینجا تاریخ مصرف عشق با سکس به تساوی مطلق رسیده است و بگو که نقل محفل آدمها تنها عطش زمین است و خاک و تملک.

به سنجاقک هایت بگو که بیایند. بگو با آن ساق های ظریف و چشمهای درشت و بال های نقره ای بیایند. بگو برای من از بوی تازه آبهایت خبر بدهند که کار چشمه ها اینجا تنها مضایقه است و دریغ.

وقتی که نعره های شهوانی بوق ماشین ها و صدای وقیحانه موتورها و بوی سرطان زای هوای شهر در همه جا می پیچد، وقتی که سقف های کوتاه آپارتمان و درهای قفل شده پشت بام ها فرصت دیدار آسمان و افق را از ما گرفته است، به سنجاقک های بازیگوشت بگو که مرا از اینجا ببرند..... و بگو که اینجا هیچ سلامی بوی سلامتی نمی دهد..... و فریاد بزن که خواب آن دریاچه معصوم چقدر به بیداری این محشر مکاره می ارزد.

 

یک روز با سنجاقک ها می آیم و پای عاشقم را به ساقه های نیلوفر پیچ می دهم و تا نفس دارم در شاخه های داغدار خیزران خواهم دمید تا سوز این همه دوری را به آواز بکشم.

 

به سنجاقک ها بگو که مرا به آن دریاچه بزرگ ببرند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 21:14  توسط آیینه  | 

به من نامه بدهید و برایم بنویسید که چقدر به یادم هستید. با شما هستم ای آدمهای اوریجینال، ای آخرین بازمانده های واقعه های خوشایند.

از شما یادگارهای آخرین ریشه های عمیق تقاضا می کنم کمی هم به یاد من باشید. به من تلفن کنید. به من اس ام اس بدهید. به من بگویید که گه گاهی به یادم می افتید و به من نشان دهید که خاطره ام به این کم رنگی ها هم که فکر می کردم نبود.

از همه شما وجودهای مارک دار درجه یک می خواهم آنقدر توی انبار نمانید و به بهترین لحظه های من که می گذرند شفقت کنید. هر جا هستید سریع خودتان را برسانید که می ترسم این انزوای محض مرا با خودش به یک تسلیم فروخورده ببرد.

آهای آدمهای صاحب سبک متفاوت. آهای ای پدیده های تلفیقی. ای پکیج های اضداد. آهای شماهایی که راز کلمات را می دانید و تجربه عمیق غم و شادمانی را با همه لایه های بودنتان لمس کرده اید. با شما هستم با شما که چشمهای قشنگی دارید و می شود از انتهای آنها چه بسیار داستانها خواند.

امروز و همه روزها در همه خانه هایم برایتان شام پخته ام تا شب را دور هم بگذرانیم. شاید از زور تفاهم نخواهیم حرف خاصی بزنیم. شاید هیچوقت لزومی نداشته باشد شعری بخوانیم و آوازی زمزمه کنیم. شاید همین بودنتان بر سر سفره ساده من همه ارتباطها را جرقه می زند، همه ارتباطهایی که در عین سکوت ممتدشان چه بسیار فراتر از ابتذال مزخرف کلمات بر فاصله میان ما حکم می کنند.

شام پخته ام و چایی تازه دم کرده ام. آنهایی که نمی خورند می توانند نسکافه بردارند. مهم این است که آدم های اوریجینال درجه یک مارک دار با چشم های قشنگ و ایده های متکثر و کلام های نافذشان دور من و در خانه من جمع شده اند. جمع آدمهای خالص از چیزهای ساده حرف می زنند. از چیزهای بدیهی فراموش شده. از اصل هایی که به فرع ها فروخته شده اند. در این محفل جاری شدن کلمات از قلب شروع می شود نه از مغز، از سرچشمه راستی می آید نه از منبع توهمات و توطئه ها.  فکرها به هنگام حرف زدن متولد نمی شوند. فکرها خیلی پیش از این در وجود آدمهای اوریجینال و در ناخودآگاه آنها شکل گرفته و رشد کرده اند. هنگام حرف زدن هنگام مانور دادن روی سلولهای کثیف مغز نیست. هنگام مانور دادن روی بافت های نرم قلب است. تا هر صدایی که از حنجره خارج می شود مثل صاحب صدا اصالت داشته باشند.  وگرنه چه بسیار آدمهای تقلبی درجه دو و سه و .... که موقع حرف زدن فکر می کنند و ژست ها و کلیشه ها و اداها و ویترین سازی ها و دروغ هایشان را در ذهنشان طبقه بندی می کنند.

ما در سر کار دور همین میز قفسه یندی شده ای که پشتش چمبره زده ایم، یک جمع اوریجینال از همه اقشار آدمیزادی داریم. همگی برندهای درجه یکی هستند. کاش مجبور نبودند رخوت بعداز ظهرهای کسالت آور را تحمل کنند تا می توانستند هر شب به میهمانی های ساده من بیایند. 

امشب قلبم سنگین شده بود، غذایی سبک آماده کردم. چیزی شبیه کته و ماست یا نان و پنیر یا هر آنچه شبیه اینهاست. آدمهای اوریجینال همیشه ساده اند. برایشان فرقی نمی کند که چه می خورند. برایشان مهم است که چه می بینند یا چه می شنوند.  آدمهای اوریجینال با تلوزیون و رسانه و سر و صدا رابطه چندانی ندارند. آنها البته اهل بی خبری نیستند، اهل زمانه هستند اما در زمانه غریبه اند. و من چقدر خوشحالم که در خیالم دارم در جمع همین جنس های درجه یک مهمانداری می کنم.

به خانه من بیایید ای پدیده های سنتزی. به من تلفن کنید ای سوته دلان چندصد ترابایتی. به من اس ام اس بزنید ای نمک فروش ها. ایمیل فراموش نشود. سعی کنید نقل قول نکنید، عکس نفرستید. شعار نفرستید. حرف دلتان را بزنید. از خودتان بگویید. هر چند که فکر کنید بی ربط باشد. مثلا بگویید امروز دوست دارم بروم بستنی بخورم. یا می خواهم دو ساعت چرت بزنم. یا لم بدهم و شعر بخوانم.  اینجوری مرا از حال خودتان با خبر کنید. مثلا خود من بعضی وقتها خیلی دوست دارم به کسی خبر بدهم که چقدر دوست دارم یکی بیاید و ماچم کند. یا دوست دارم به دیگران خبر بدهم که امروز قصد ازدواج ندارم. یا دلم لواشک ترش آلو می خواهد.  

به من بگویید که به یاد من هستید. به من ثابت کنید که آن بیرون هنوز کسانی هستند که می شود به امیدشان زندگی کرد. هر چند که فرصت دیدار دست نمی دهد. هر چند که تلفن ها آنتن نمی دهد، هر چند پای تلفن حرف خاصی برای زدن پیدا نمی شود یا هر چند که وقت نداریم حتی برای دل خودمان نفس بکشیم یا آسمان را که این همه دلم برایش تنگ شده نگاه کنیم.

این روزها که می رود آدم های اوریجینال یکی یکی چمدان هایشان را جمع می کنند و می روند. آدمهای اوریجینال حیف هستند. راستی اگر بروند من چه کسی را به میهمانی خانه های خیالی ام دعوت کنم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 13:56  توسط آیینه  | 

بس که از خوشی نالیدم بالاخره مرغ آمین از رو رفت و از بالای سرم رد شد و دوتا دوست مهربان را توی کاسه ام گذاشت. حالا دیگر واقعا تنها نیستم و تمام وقتم را با این دو عزیز می گذرانم.

 

همه چیز از آنجایی شروع شد که داشتم مثل آن زمان هایی که مجبور بودم ادای جوانها را دربیاورم 20 کیلو بار به گرده خودم آویزان کرده بودم و (بلانسبت مادیان) داشتم همینطوری می رفتم. غافل از اینکه این بدن دیگر آن بدن نیست و این جسم فانی دیگر کاربری قبلی را ندارد. خلاصه شد آنچه شد و از همان روز حضوراً با دو چهره جدید به نام های آلتروز و سیاتیک سعادت آشنایی پیدا کردم.

 

نمی دانید که چقدر صمیمی و تو دل برو هستند. آنقدر که تا اعماق آدم می روند و دست و پایت را می چسبند و نمی گذارند دست به سیاه و سفید بزنی. اوایل کار یا شاید تا همین چند وقت پیش به تمام آدم هایی که بدون هیچ مشکلی راه می رفتند و قر می دادند و بار بر می داشتند حسودی می کردم. به همین دلیل کمر شکسته ام را به همت بسته بودم که با این دو بزرگوار به جنگ برخیزم آنهم فقط به خاطر اینکه دیگر نمی توانستم تکان بخورم و نمی توانستم یک گرم بار بلند کنم یا یک قدم بردارم. فقط به خاطر این دلایل سطحی و پیش پا افتاده. همه کار کردم. همه جا رفتم و خودم را توی بساط همه ولو کردم. الان دیگر افتخار آشنایی با همه درمانگاهها و مطب ها و داروخانه ها را  دارم و بعید می دانم در صنف جولاگری و پزشکی کسی پیدا شود که مرا نشناسد. حداقل در تهران و حومه که اینطوری است. شهرستان ها را زیاد خبر ندارم.  ولی چکار کنم نشد. نشد دیگر... نشد... و اینجاست که می گویند: ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست.

 

در نتیجه از روحیه مبارزه طلبی و مقاومت و ظلم ستیزی ام دست برداشتم و پرچم تسلیم را بالا بردم و رفتم با آن  لبهای قلوه ای ام صورت این دو عزیز نورسیده را با تمام وجود ماچ کردم و خاضعانه دست دوستی به طرفشان دراز کردم.

 

من عمیقا معتقدم درختی را که نمی شود برید باید رفت و زیر سایه اش نشست. و من الان دارم زیر سایه این دو سرور بزرگوار روزگار می گذرانم و حسابی هم دارم با آنها انس می گیرم. دیگر قرار شده از هفته دیگر به جای توپیدن به تیر هم و به جای دکتر رفتن و قرص خوردن و فیزیوتراپی و این قرتی بازی ها، سه تایی با هم به استخر برویم. فکرش را بکن سه تایی باهم می رویم برنزه می کنیم و هی میرویم توی آب و کش و قوس می آییم و هی می آییم بیرون. باز هم می رویم تو و هی می آییم بیرون و بعدش برنزه می کنیم. باز هم هی برنزه می کنیم. آنقدر برنزه می کنیم تا خود خدا از آن بالا با یک لحن ملیح همچین ندا بدهد: "بسه دیگه دارید چیکار می کنید؟؟؟!!!!"       

 

تازه این استخررفتن سه نفره یک مزیت دیگر هم دارد. آن هم اینکه آدم توی مردم سرش را بلند می کند و می گوید " دیروز با بروبسچک استخر بودیم" حالا خودمانیم کی می رود ببیند که این "بروبسچک" کی ها هستند. فکر می کنند از قشون دوستانم هستند و پیش خودشان می گویند"WOW! طرف چقدر دوست و رفیق دارد!!!". باز یک مزیت دیگر هم دارد و اینکه توی شرایط من، آدم با امنیت خاطر بیشتری به استخر می رود و با تکیه بر حضور دوستان، دیگر از نگاه های چپ و راست دیگران باکی به دل راه نمی دهد. Not Anymore . و مطمئنم این رفقا مرا تنها نمی گذارند چون در این زمانه ای که دارند همه چیز از جمله باد معده را هم سهمیه بندی می کنند کلی پول خرج این رفقا کرده ام و بعید می دانم حرمت نان و نمک را نگه ندارند و بخواهند پشتم را خالی کنند.

 

فقط این هم نبوده. من از برکت سیاتیک عزیز و آلتروز نازنین  پا به عوالم تازه ای گذاشته ام. مثلا همین مطب فیزیوتراپی که می روم خودش دنیایی است. آنجا منم و دکتر و منشی. و شگفتا که علقه خاصی بین ما ایجاد شده یا شاید هم از قدیم وجود داشته. از آن روابط یونگ مآبانه. ماجرا از این قرارست که ما سه نفر به شدت از هم می ترسیم. خیلی هم می ترسیم. خیلی. دلیلش هنوز مشخص نیست ولی معمولا از یک جرقه شروع می شود. مثلا همین منشی در اولین جلسه چنان با سرعت با من پسرخاله شد که من همیشه در حالت عادی حداقل 10 متر از او فاصله می گیرم. همین موضع تدافعی، قیافه مرا یک شکلی کرده که منشی بنده خدا از 20 متری من رد نمی شود. دکتر را که نگو. اوایل من که چیزی نمی دانستم و گرنه اینقدر به او غر نمی زدم و سر به سرش نمی گذاشتم. از روی ناآگاهی به پر و پایش یپیچیدم و او را از خودم گریزان کردم. ولی یکبار که در حین غر زدن هایم چشمم به قیافه اش خورد تازه فهمیدم چه خبطی کرده ام. این دکتر خیلی شبیه روح است. آنقدر که باور نمی کنید. و من مطمئنم در یکی از همین شبها به خوابم می آید و خفتم می کند. البته آن دو نفر هم خیلی از هم می ترسند. این را مطمئنم. ولی رو نمی کنند پدرسوخته ها.

 

خلاصه ما سه نفر خیلی از هم می ترسیم و به همین دلیل خیلی به هم احترام می گذاریم. مثلا همین دیروز فقط ما سه نفر توی مطب بودیم و مجلس بی ریا بود. آنوقت تا توانستیم از هم ترسیدیم. خیلی هم ترسیدیم. A LOT!

جدیدا به این ایده رسیده ام که من و دکتر و منشی اش می توانیم با هم یک کلوپ بزنیم: "کلوپ کسانی که از هم می ترسند". آنوقت می توانیم اعضای بیشتری بگیریم و عصرها دور هم جمع شویم و چایی بخوریم و تا جان در بدن داریم از هم بترسیم.

 

و همه اینها از میمنت وجود سیاتیک و آلتروز عزیز است. حالا چطور دلم می آید از آنها دست بکشم و چپ و راست دوا به نافشان ببندم و بسپارمشان دم برق و لیزر. اصلا خدا را خوش می آید؟  

 

ولی مردم که این چیزها را نمی فهممند. همش می افتند به جان این مریضی های بیچاره و آنچنان به سلامتی شان اهمیت می دهند که انگار قرار است شصت-هفتاد سالی عمر کنند. مثلا همین مادربزرگ من. مال عهد مظفرالدینشاه است و دارد همینطوری راست راست راه می رود و خجالت هم نمی کشد. تازه مباهات هم می کند. هر وقت هم ازش می پرسی که «حاج خانم چکار کرده ای اینقدر خوب مانده ای؟» صورتش را با افتخار لوچ می کند و با آن ابروهای گری گوری ورافتاده به چشمهایت زل می زند و با آن صدای نکره اش بلند می گوید: «ماست! ماست!». فکرش را بکنید این لبنیات دارد با جوامع بشری چکار که نمی کند. همینطوری دارد باعث می شود که گند تاریخ بشری به چند قرن دیگر هم کشیده شود. حالا دیگر خودتان قضاوت کنید.

 

به هر حال حسودیتان نشود، ولی من و دوستان جدیدم دیگر بدجوری رفیق گرمابه و گلستان و مبال هم شده ایم و هر چند بی ادبی است اما باید بگویم که دیگر همه جا با همیم. به این می گویند صمیمیت. آن هم در این عصر مدرنیته و آهن و فولاد.

 

راستی شما چطور؟ تا حالا از این رفقا به پستتان خورده؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 23:58  توسط آیینه  | 

صدا می آید. به سمت صاحب صدا می روم. یکی آن دور ایستاده که فریاد می کشد؛ که تجسمش مثل سراب است و از همیشه می شناسمش.

صدا می آید از آن تجسم سرابی، از آن باور غلیظ بی ثبات. نمی دانم هست یا نیست. می گویند نیست دنبالش نگرد. می گویم هست چون آنقدر ملموس است که توی ریه هایم گیر کرده. اینجاست. آنجاست. همینجوری همه جا پهن شده و پیچیده.  حتی حلول کرده. در کالبد چند نفری او را دیده ام. چندبار هم دیده ام. ولی تا آمده ام به طرف حالی کنم که آشنا به نظر می رسی و گمشده ام را پشت چشم های تو دیده ام از من فرار کرده و بی خداحافظی رفته. انگار که لولو دیده. یکی از آنها همین چند وقت پیش چنان فراموشم کرد که فهمیدم اگر چند ثانیه دیگر بیاستم همه اصالتم را باد با خودش می برد. پس فهمیدم تا تمام نشده ام باید فرار کنم. اینبار خودم فرار کردم. کفش هایم را زدم زیر بغلم و در رفتم. شاید رها شوم از خیال این روح سرگردان که هر روز در هیاتی تازه تناسخ پیدا می کند. فرار می کنم و می روم به جایی دیگر......

از روی ذره های هوا سر می خورم و پرواز می کنم، و در یک غروب نارنجی آرام که همه آدمهایش آرامند و از مشغله و حرص فارغند، از بین بادگیرها و پشت بام های قدیمی پیچ می خورم و خودم را به بیابان می سپارم و می روم می نشینم روی تراس های معبد چک چکو. نور نارنجیست. آجرهای حجره ها نارنجی هستند، حتی درختها هم نارنجی هستند. و من از دور بین شکاف کوه ها یک غبار تمیز را می بینم. آنقدر تمیز است که می شود بوی تمیزیش را از همین جا شنید. چارقدم را به باد می سپارم و می نشینم به مراقبه. گوش می دهم. دقیق تر دقیق تر.... خودش است خود صاحب صداست... زمزمه ای می کند که نمی فهمم چیست. مثل اینکه باز هم می خواهد بگوید هست و بزودی در کالبدی دیگر حلول خواهد کرد. به او می گویم: "آهای جناب سایه.... آهای حضرت سراب..... تو که با بودن و نبودنت همه لحظه هایم را پر کرده ای از بوی همه بادهای شرقی، تو که از رنگ همه رنگ های قدیمی..... تو که از جنس حرکت همه ذره های رو به آینده ای....از دستت دلخورم..... آنقدر دلخورم که می خواهم خرخره ات را بجوم و گاز بگیرم و بخورم..... و بزنم زیر گریه...تا هزار سال... تا آخر.... آخر بگو چرا از من فرار می کنی.... چرا اذیتم می کنی؟.... هی از این کالبد به آن کالبد می پری و مرا به دنبال هزار نفر می کشانی.... مرا بدنام کرده ای دیگر.....تمامش کن. آرام بگیر.... یکجا باش... نرو.... فرار نکن..... مثل خودت کولی و بی خانمان شده ام. همیشه در گریزم... همیشه در فرارم...."    

از کویر بر می گردم و روی اتوبان های همین شهر ولو پر می زنم. به ماشین ها و موتورها نگاه می کنم که عجولانه از بین هم می گریزند. به این همه حجم آجرو سیمان وشیشه نگاه می کنم که سینه زمین و آسمان را شکافته اند. به خودم می گویم خدا می داند آن روح سرگردان تا حالا توی کالبد چند نفر از آدمهای این ماشین ها و موتورها و خانه ها رخنه کرده و تا حالا جام ارغوان را به کام چند نفر ریخته.... به خودم می گویم من تنها نیستم.....و چه بسیار که مثل من در این دایره سرگردانند.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:8  توسط آیینه  | 

در آسمان شهر خود

ستاره می کنی مرا

ترانه و ترنم و بهانه می کنی مرا

سکوت می دهی به شب

مرا به سایه می کشی

از آن دهان رازدار آتشین

مخاطب زمانه می کنی مرا

 

بگو بگو

که از مسیر دور رنگ رنگ خود

برای من

برای ما

برای هر که رازدار عشق شد

سبد سبد شکوفه های ارغوان کشیده ام

تو را میان خوابها

تو را میان خوبها

در امتداد راههای بیکرانه دیده ام

 

عبور کرده ام ز شب

سراسر از حضور تو شکفته ام

به باورت نمی رسد

به گوش کنجکاو ذره های شب

ز داغ وحشی غمت

چه رازها که گفته ام

 

بگو بگو

که نور دیده های ارغوان تویی

در این سپیدی سحر

به آخرین ستاره های شب بگو

که رایت بلند فتح تو منم

مرا به شهر خود ببر

که روح شاخه های ارغوان تویی

زمان تویی

زمین و آسمان تویی

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 16:35  توسط آیینه  | 

یک شب باران زد و خواست ببردش به یک جای خوب. ولی او فقط سرش را روی مرمر سرد گذاشته بود و به صدای کریمانه رعد و برق گوش می داد.......چنان سرش را به مرمر چسبانده بود که هیچ بادی هم نمی توانست بلندش کند. وای از دست خرداد......

باران خرداد همیشه می بردش به شبهای دخترکی کوچک که عاشق شده بود.... عاشقی اسیر در پیچ های اثیری نیلوفر، که یک روز از روزهای جنگ ناگهان خبر کشته شدن یک عشق بزرگ را شنیده بود... آنروزها دخترک کوچک بود و نمی دانست عاشقی کیلویی چند است. عاشق بود و حتی خودش هم نمی دانست نام این داغ که بر هستی اش افتاده چیست.

دخترک می خواست از زور بی تابی غلت بزند... نه، غلت هم که نه... طفلکی حال تکان خوردن هم نداشت.... عشق روزهای پر شکوفه اش مرده بود و می دید این رفتن چطور همه زندگی اش را تاراج کرده از تمام بوهای جادویی، از تمام رنگ های مخملی...

یادش می آمد که معشوقش که یک آدم بزرگ بود هیچوقت راز شگفت او را نفهمید.

یادش می آمد که آن مرد پر از راز، برایش با چوب های خشکیده آتش درست می کرد. یادش می آمد که معشوق بزرگ، جسم خردسال او را روی دوشش می گرفت و می دوید... به هوا پرتش می کرد و با او ترانه می خواند.... به او می گفت تازه چه یاد گرفته ای برای عمو بخوانی؟ نقاشی جدید چه داری؟..... و دخترک که همه روزها در انتظار این بازگو کردن ها برای آن گوش های مهربان بود هر چه را که تازه یاد گرفته بود برای "عمو" زمزمه می کرد.... گاهی با خجالت، گاهی با شیطنت...... و بوی دود آتش در همه جا می پیچید.....توی هوا.... توی سنگها، توی خطوط چهره "عمو" و توی صورت و بینی و یاد و ادراک دخترک..... بوی دود او را همیشه به روزهای عاشقی اش می برد....به آن دور دست ها .... به روزهای قبل از مدرسه، قبل از مشق، قبل از جدی شدن روزگار....

نمی دانست چه شد که همینجوری بی خودی روزگار گذشت تا به مدرسه رفت، به یک مدرسه که هیچکدام از بچه هایش از جنس او نبودند.....نفهمید که یکهویی چه جوری شد که جنگ شدیدتر و وحشی تر شد و نفهمید که چطور شد "دوست بزرگ" که همیشه می رفت و با آن همه جاذبه و لبخند دوباره برمی گشت اینبار دیگرهیچوقت برنگشت. رفت تا ادامه آنجایی که دودهای خوشبوی سرگردان می رفتند و در یک افق نارنجی غم انگیز محو شد....فقط یادش می آمد که خرداد بود.... یک شب بارانی گرم....

همه چیزها و آدم های دنیا یک طرف بودند و آن دوست عجیب یک طرف.... بعد از او هیچکس نیامد که برایش آتش درست کند و به شعرهایش گوش بدهد....بعد از او کسی نیامد که او را روی کولش بگیرد و به هوا پرتش کند......البته خیلی ها بودند اما هیچکس برای دخترک آن "دوست بزرگ" نبود.... آتش هیچکس بوی آتش "دوست بزرگ" را نمی داد.....موتور هیچکس مثل موتور او سریع نمی رفت و نگاه هیچکس برق نگاه او را نداشت.....

.

.

دخترک می دید که سالها گذشته است و او حالا دیگر سنش از "دوست بزرگ" هم بیشتر شده است.....و می دید که طعم لحظه ها چقدر فرق کرده.....ولی صدای "دوست بزرگ" همیشه توی گوشش می پیچد.... صدایی که می گفت وقتی بزرگ شدی باید آنقدر درس بخوانی تا دکتر شوی، آنقدر قصه بلد باشی تا خوب خوب بمانی و آنقدر لبخند بزنی تا همه به تو لبخند بزنند......

با خودش گفت: دوست بزرگ مرا ببخش!!! ببخش که بدقولی کردم. نه دکتر شدم، نه شهزاد قصه گو شدم و نه ذوق لبخندی به روزگارم ماند....طرحی کمرنگ شدم از آن تصویر ناب که تو می خواستی.....

ولی فکر می کنی من هم تو را می بخشم؟ تو که رفتی و در شروع آن روزهای وحشی که تازه پا به جمع آدمهای آن بیرون گذاشته بودم و عمق انزوای خودم را فهمیده بودم، مرا با تمام انتظار کشیدن هایم برای تو، تنها گذاشتی. فکر می کنی من هم باید تو را ببخشم که آنطور ناغافل و بی خبر کوچ کردی و به من نگفتی؟ راستی الان کجایی؟ مرا می بینی؟ می بینی که هنوز هم عاشقم بعد از این همه سال؟ می بینی هنوز هم هر جا که برای زندگی می روم یک سنگ مرمر سرد را به جای مزار تو نشان می کنم تا در ثانیه های دلتنگیم سراغی از تو داشته باشم؟   

 

و هنوز هم که هنوزست سنگ مرمر است و داغ غریب خرداد، که روزشمار عاشقی های دخترک شده است....خرداد گرم..... خرداد خلسه.....خرداد انتظار........

    

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 19:48  توسط آیینه  | 

همه زنگها به صدا در می آیند و درها باز می شوند ولی هیچ صدای آشنایی هیچ خبری خوش  را نمی آورد.

در این بیابان دور و در این راه بی برگشت تا نگاه می کنم تنهایی است و داغ غریب دوری.....

آینه های من در گذر این سالهای تلخ یکی یکی شکستند و هیچ لبخندی از هیچ چهره ای به یادگار نماند.

دورتر از آن بیرون و شکسته تر از این درون عصا به دست گرفته ام و در واپسین روزهای جوانی جنازه نیمه جان کسی به نام خودم را به دوش می کشم تا او را از این وادی نا امن نجات دهم. تا شاید جایی چشمه ای پیدا شود و آب حیاتی که سر این مهاجر سوخته را بر خاکهای داغ غریبانه اش بگذارم و با دستمالی که از خون هزار سال غم ارغوانی است زخم هایش را تیمار کنم.

در این بیابان دور که سایه آشنایی به بدرقه راهم نیامد گاهی خودم را دلداری می دهم. گاهی می گویم که یوسف گم گشته ات به کنعان برمی گردد و خارهای مغیلان روزی تمام خواهند شد. برای خودم زمزمه می کنم که دور گردون اگر دو روزی بر مراد ما نرفت، دائما این حال یکسان نخواهد ماند و نگاه می کنم و می بینم که دور گردون هیچگاه بر مراد من نرفته بود.

گاهی به خودم می گویم این پیکر نیمه جان را جایی همین دور و برها زنده به گور کنم تا از شر هر چه رفتن و بازگشتن است خلاص شود. اما می دانم که باید رفت.

عصایم را محکم فشار می دهم تا سست نشوم.... و  می روم.

عید امسال برای جگر گوشه های کوچکم آخرین کادو عید را خریدم که می دانستم به زودی گورم را گم خواهم کرد و سالهای دیگری در کار نخواهد بود.

عید امسال آشناها با من غریبه شدند و من با همه گذشته ام. و پل ها یکی یکی خراب می شوند و من می دانم تنها باید رو به جلو رفت. امسال را لالمانی پیشه کردم تا محو شدنم از نظرها ساده تر شود و صدایم زودتر در میان این ذره های در آمد و رفت به فنا برسد.

به انکار عمر سیاه برخاسته ام و بیابان غمگین همه تنهاییم را در خود فرو می کشد.

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 21:41  توسط آیینه  | 

راستی بیا امروز رو بریم بیرون. با هم دیگه بریم بشینیم و هیچی نگیم. فقط همینطوری کنار هم بشینیم. همینطوری یه کاره.

مدتهاست دیگه حرفی برای زدن نیست. من چه حرفی دارم که برای تو بزنم و تو ندونی. یا تو چی می خوای به من بگی که من از دنباله لحن نفست تا آخرشو نخونم. انگار همون روزهای اول که تازه همدیگه رو پیدا کرده بودیم و همینطور مثل تیربار حرف می زدیم و هیچ زمان و مکانی رو حس نمی کردیم همه حرفها تموم شدند و فاصله بین من و تو اونقدر از بین رفت که انگار یکی شدیم. می دونی، آدم حرف خاصی با خودش نداره که بزنه. آدمایی هم که با خودشون حرف می زنن همیشه نیمه گمشدشون مخاطبشونه. وقتی اون نیمه گم شده پیدا می شه ساکت می شی. می رسی به «ما هیچ ما نگاه». 

بذار به همون لایه های سنگین ابر نگاه کنیم و هیچ نگیم. بذار به همین موج عجول عابرایی نگاه کنیم که تا ابد میان و میرن و از بهشت ساکت ما بی خبرن . حرف خاصی با تو ندارم که خودت بهتر از من همه چیز رو می دونی. و اونقدر جلو رفتی که من همیشه غافلگیرم از دستت. رفتار تو زودتر از خواسته من اتفاق میافته. یا من پیش از اونکه چیزی گفته باشی از جایی که می خواستی میام.

بیا بریم وحرفی نزنیم که تا وقتی نوبت ماست حقارت کلمات چیزی رو توصیف نمی کنه. چطور می تونه توصیف کنه وقتی من با خیالی بی خیال تر از هر چی باد هواست می ذارم بری هر کجا که می خوای و هر چقدر که دلت می خواد جفتک بندازی.... چون می دونم آخرش آرام و رام برمیگردی پیش خودم... کلمات چقدر افلیج می شن وقتی می بینن که تو چطور منو به حال خودم می ذاری و می ذاری گورمو گم کنم و برم و بازهم تشنه برگردم به پناهگاهی که برام ساختی.... پس بیا برای پر کردن خلا ثانیه ها به دنبال هیچ صدایی نباشیم که صدای ما همه ازلیت ها و ابدیت ها رو پر کرده. همه جا پر شده از تو.... پر شده از ما؛ و من انگار هیچ جایی رو نمی بینم که تو نباشی... ما نباشیم.... پس اصلا چه حاجت به کنار هم بودن؟ تو حتی وقتی نیستی هستی، و وقتی هم هستی کش میایی و امتداد پیدا می کنی تااااااااا اون سر دنیا تا اونجایی که فکر من می تونه فرار کنه....

 

زززررررررررررررر        زززززرررررررررررررر        ززززززرررررررررررررررررر

 

اووووغ!!!!!! بازم زنگ ساعت!!!! بازم صبح شنبه.......... بازم زندگی........ بازم واقعیت........... ولم کن بذار بقیشو ببینم.........     

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:56  توسط آیینه  | 

این روزها به جای باران خاک می بارد. همه ذره ها چرتشان گرفته و خیالبافی تنها جاده ممکن برای رفتن است. درختها لطف کرده اند و برگ داده اند ولی هر چه زور میزنم بوی بهار را نمی شنوم. انگار بهار هم مثل یکی از همین حادثه های روزمره یکنواخت، می آید و می رود و به ما اعتنا نمی کند. دلم برای روزهای نمناک مه گرفته چقدر تنگ شده. چقدر جای صدای وحشی رعد و برق های بزرگ خالیست.

تا به یادم می آید، اردیبهشت زمان بیرون رفتن بود، زمان پیاده گز کردن، زمان بو، رنگ، اتفاق. اردیبهشت یعنی همان غروب حزن آور که در زیر شگفتی ابرهای تاریک آن، ناگهان عمه مرد و رفت. روزتشیع جنازه، روز خاکسپاری، روز باران و روز لمس تجربه مرگ.

اردیبهشت زمان عاشقی بود، زمان پرسه زدن های کشدار در کوچه های قدیمی، زمان بی توقف رفتن به گوشه های مرموز ناکجا و زمان زمزمه ترانه «خودتو نگهدار....»

اردیبهشت همیشه خوشگل بود، وقتی می دیدی درختهای انبوه مثل یک توده انبوه سبز منفجر شده اند؛ سر به هوا نگاه می کردی و می رفتی و با کله به زمین می خوردی. زمان کندن زخم های زانو و آرنج و زمان عطسه زدن از بوی درخت های عرعر و بهار نارنج.....

هنوز در اردیبهشت به باغچه روزهای کودکیم می روم و از میان بوی باران خوده خاک به دنبال جوانه های بابونه و کرم های ابریشم و  بچه گنجشک های گم شده و قورباغه ها می گردم. دست کم خارج از دنیای واقعی اکنون، این چیزها توی فکر و خیال آدم زیاد وول می خورد. وگرنه آن بیرون تا می روی اتوبان است و دیوارهای محصور آپارتمان و رنگ سرد آسفالت. باران هم که نمی بارد تا کمی خیس شوی و در بی قیدی از عبور ثانیه ها راه بروی.

 

راستی قرار است چند بهار دیگر را ببینیم؟ منظورم بهار است نه اینجوری.    

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:28  توسط آیینه  |