|
|
|
|
|
صدا می آید. به سمت صاحب صدا می روم. یکی آن دور ایستاده که فریاد می کشد؛ که تجسمش مثل سراب است و از همیشه می شناسمش. صدا می آید از آن تجسم سرابی، از آن باور غلیظ بی ثبات. نمی دانم هست یا نیست. می گویند نیست دنبالش نگرد. می گویم هست چون آنقدر ملموس است که توی ریه هایم گیر کرده. اینجاست. آنجاست. همینجوری همه جا پهن شده و پیچیده. حتی حلول کرده. در کالبد چند نفری او را دیده ام. چندبار هم دیده ام. ولی تا آمده ام به طرف حالی کنم که آشنا به نظر می رسی و گمشده ام را پشت چشم های تو دیده ام از من فرار کرده و بی خداحافظی رفته. انگار که لولو دیده. یکی از آنها همین چند وقت پیش چنان فراموشم کرد که فهمیدم اگر چند ثانیه دیگر بیاستم همه اصالتم را باد با خودش می برد. پس فهمیدم تا تمام نشده ام باید فرار کنم. اینبار خودم فرار کردم. کفش هایم را زدم زیر بغلم و در رفتم. شاید رها شوم از خیال این روح سرگردان که هر روز در هیاتی تازه تناسخ پیدا می کند. فرار می کنم و می روم به جایی دیگر...... از روی ذره های هوا سر می خورم و پرواز می کنم، و در یک غروب نارنجی آرام که همه آدمهایش آرامند و از مشغله و حرص فارغند، از بین بادگیرها و پشت بام های قدیمی پیچ می خورم و خودم را به بیابان می سپارم و می روم می نشینم روی تراس های معبد چک چکو. نور نارنجیست. آجرهای حجره ها نارنجی هستند، حتی درختها هم نارنجی هستند. و من از دور بین شکاف کوه ها یک غبار تمیز را می بینم. آنقدر تمیز است که می شود بوی تمیزیش را از همین جا شنید. چارقدم را به باد می سپارم و می نشینم به مراقبه. گوش می دهم. دقیق تر دقیق تر.... خودش است خود صاحب صداست... زمزمه ای می کند که نمی فهمم چیست. مثل اینکه باز هم می خواهد بگوید هست و بزودی در کالبدی دیگر حلول خواهد کرد. به او می گویم: "آهای جناب سایه.... آهای حضرت سراب..... تو که با بودن و نبودنت همه لحظه هایم را پر کرده ای از بوی همه بادهای شرقی، تو که از رنگ همه رنگ های قدیمی..... تو که از جنس حرکت همه ذره های رو به آینده ای....از دستت دلخورم..... آنقدر دلخورم که می خواهم خرخره ات را بجوم و گاز بگیرم و بخورم..... و بزنم زیر گریه...تا هزار سال... تا آخر.... آخر بگو چرا از من فرار می کنی.... چرا اذیتم می کنی؟.... هی از این کالبد به آن کالبد می پری و مرا به دنبال هزار نفر می کشانی.... مرا بدنام کرده ای دیگر.....تمامش کن. آرام بگیر.... یکجا باش... نرو.... فرار نکن..... مثل خودت کولی و بی خانمان شده ام. همیشه در گریزم... همیشه در فرارم...." از کویر بر می گردم و روی اتوبان های همین شهر ولو پر می زنم. به ماشین ها و موتورها نگاه می کنم که عجولانه از بین هم می گریزند. به این همه حجم آجرو سیمان وشیشه نگاه می کنم که سینه زمین و آسمان را شکافته اند. به خودم می گویم خدا می داند آن روح سرگردان تا حالا توی کالبد چند نفر از آدمهای این ماشین ها و موتورها و خانه ها رخنه کرده و تا حالا جام ارغوان را به کام چند نفر ریخته.... به خودم می گویم من تنها نیستم.....و چه بسیار که مثل من در این دایره سرگردانند..... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:8 توسط آیینه
|
|
||
|
|
|
|
|
در آسمان شهر خود ستاره می کنی مرا ترانه و ترنم و بهانه می کنی مرا سکوت می دهی به شب مرا به سایه می کشی از آن دهان رازدار آتشین مخاطب زمانه می کنی مرا بگو بگو که از مسیر دور رنگ رنگ خود برای من برای ما برای هر که رازدار عشق شد سبد سبد شکوفه های ارغوان کشیده ام تو را میان خوابها تو را میان خوبها در امتداد راههای بیکرانه دیده ام عبور کرده ام ز شب سراسر از حضور تو شکفته ام به باورت نمی رسد به گوش کنجکاو ذره های شب ز داغ وحشی غمت چه رازها که گفته ام بگو بگو که نور دیده های ارغوان تویی در این سپیدی سحر به آخرین ستاره های شب بگو که رایت بلند فتح تو منم مرا به شهر خود ببر که روح شاخه های ارغوان تویی زمان تویی زمین و آسمان تویی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 16:35 توسط آیینه
|
|
||
|
|
|
|
|
یک شب باران زد و خواست ببردش به یک جای خوب. ولی او فقط سرش را روی مرمر سرد گذاشته بود و به صدای کریمانه رعد و برق گوش می داد.......چنان سرش را به مرمر چسبانده بود که هیچ بادی هم نمی توانست بلندش کند. وای از دست خرداد...... باران خرداد همیشه می بردش به شبهای دخترکی کوچک که عاشق شده بود.... عاشقی اسیر در پیچ های اثیری نیلوفر، که یک روز از روزهای جنگ ناگهان خبر کشته شدن یک عشق بزرگ را شنیده بود... آنروزها دخترک کوچک بود و نمی دانست عاشقی کیلویی چند است. عاشق بود و حتی خودش هم نمی دانست نام این داغ که بر هستی اش افتاده چیست. دخترک می خواست از زور بی تابی غلت بزند... نه، غلت هم که نه... طفلکی حال تکان خوردن هم نداشت.... عشق روزهای پر شکوفه اش مرده بود و می دید این رفتن چطور همه زندگی اش را تاراج کرده از تمام بوهای جادویی، از تمام رنگ های مخملی... یادش می آمد که معشوقش که یک آدم بزرگ بود هیچوقت راز شگفت او را نفهمید. یادش می آمد که آن مرد پر از راز، برایش با چوب های خشکیده آتش درست می کرد. یادش می آمد که معشوق بزرگ، جسم خردسال او را روی دوشش می گرفت و می دوید... به هوا پرتش می کرد و با او ترانه می خواند.... به او می گفت تازه چه یاد گرفته ای برای عمو بخوانی؟ نقاشی جدید چه داری؟..... و دخترک که همه روزها در انتظار این بازگو کردن ها برای آن گوش های مهربان بود هر چه را که تازه یاد گرفته بود برای "عمو" زمزمه می کرد.... گاهی با خجالت، گاهی با شیطنت...... و بوی دود آتش در همه جا می پیچید.....توی هوا.... توی سنگها، توی خطوط چهره "عمو" و توی صورت و بینی و یاد و ادراک دخترک..... بوی دود او را همیشه به روزهای عاشقی اش می برد....به آن دور دست ها .... به روزهای قبل از مدرسه، قبل از مشق، قبل از جدی شدن روزگار.... نمی دانست چه شد که همینجوری بی خودی روزگار گذشت تا به مدرسه رفت، به یک مدرسه که هیچکدام از بچه هایش از جنس او نبودند.....نفهمید که یکهویی چه جوری شد که جنگ شدیدتر و وحشی تر شد و نفهمید که چطور شد "دوست بزرگ" که همیشه می رفت و با آن همه جاذبه و لبخند دوباره برمی گشت اینبار دیگرهیچوقت برنگشت. رفت تا ادامه آنجایی که دودهای خوشبوی سرگردان می رفتند و در یک افق نارنجی غم انگیز محو شد....فقط یادش می آمد که خرداد بود.... یک شب بارانی گرم.... همه چیزها و آدم های دنیا یک طرف بودند و آن دوست عجیب یک طرف.... بعد از او هیچکس نیامد که برایش آتش درست کند و به شعرهایش گوش بدهد....بعد از او کسی نیامد که او را روی کولش بگیرد و به هوا پرتش کند......البته خیلی ها بودند اما هیچکس برای دخترک آن "دوست بزرگ" نبود.... آتش هیچکس بوی آتش "دوست بزرگ" را نمی داد.....موتور هیچکس مثل موتور او سریع نمی رفت و نگاه هیچکس برق نگاه او را نداشت..... . . دخترک می دید که سالها گذشته است و او حالا دیگر سنش از "دوست بزرگ" هم بیشتر شده است.....و می دید که طعم لحظه ها چقدر فرق کرده.....ولی صدای "دوست بزرگ" همیشه توی گوشش می پیچد.... صدایی که می گفت وقتی بزرگ شدی باید آنقدر درس بخوانی تا دکتر شوی، آنقدر قصه بلد باشی تا خوب خوب بمانی و آنقدر لبخند بزنی تا همه به تو لبخند بزنند...... با خودش گفت: دوست بزرگ مرا ببخش!!! ببخش که بدقولی کردم. نه دکتر شدم، نه شهزاد قصه گو شدم و نه ذوق لبخندی به روزگارم ماند....طرحی کمرنگ شدم از آن تصویر ناب که تو می خواستی..... ولی فکر می کنی من هم تو را می بخشم؟ تو که رفتی و در شروع آن روزهای وحشی که تازه پا به جمع آدمهای آن بیرون گذاشته بودم و عمق انزوای خودم را فهمیده بودم، مرا با تمام انتظار کشیدن هایم برای تو، تنها گذاشتی. فکر می کنی من هم باید تو را ببخشم که آنطور ناغافل و بی خبر کوچ کردی و به من نگفتی؟ راستی الان کجایی؟ مرا می بینی؟ می بینی که هنوز هم عاشقم بعد از این همه سال؟ می بینی هنوز هم هر جا که برای زندگی می روم یک سنگ مرمر سرد را به جای مزار تو نشان می کنم تا در ثانیه های دلتنگیم سراغی از تو داشته باشم؟ و هنوز هم که هنوزست سنگ مرمر است و داغ غریب خرداد، که روزشمار عاشقی های دخترک شده است....خرداد گرم..... خرداد خلسه.....خرداد انتظار........ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 19:48 توسط آیینه
|
|
||
|
|
|
|
|
همه زنگها به صدا در می آیند و درها باز می شوند ولی هیچ صدای آشنایی هیچ خبری خوش را نمی آورد. در این بیابان دور و در این راه بی برگشت تا نگاه می کنم تنهایی است و داغ غریب دوری..... آینه های من در گذر این سالهای تلخ یکی یکی شکستند و هیچ لبخندی از هیچ چهره ای به یادگار نماند. دورتر از آن بیرون و شکسته تر از این درون عصا به دست گرفته ام و در واپسین روزهای جوانی جنازه نیمه جان کسی به نام خودم را به دوش می کشم تا او را از این وادی نا امن نجات دهم. تا شاید جایی چشمه ای پیدا شود و آب حیاتی که سر این مهاجر سوخته را بر خاکهای داغ غریبانه اش بگذارم و با دستمالی که از خون هزار سال غم ارغوانی است زخم هایش را تیمار کنم. در این بیابان دور که سایه آشنایی به بدرقه راهم نیامد گاهی خودم را دلداری می دهم. گاهی می گویم که یوسف گم گشته ات به کنعان برمی گردد و خارهای مغیلان روزی تمام خواهند شد. برای خودم زمزمه می کنم که دور گردون اگر دو روزی بر مراد ما نرفت، دائما این حال یکسان نخواهد ماند و نگاه می کنم و می بینم که دور گردون هیچگاه بر مراد من نرفته بود. گاهی به خودم می گویم این پیکر نیمه جان را جایی همین دور و برها زنده به گور کنم تا از شر هر چه رفتن و بازگشتن است خلاص شود. اما می دانم که باید رفت. عصایم را محکم فشار می دهم تا سست نشوم.... و می روم. عید امسال برای جگر گوشه های کوچکم آخرین کادو عید را خریدم که می دانستم به زودی گورم را گم خواهم کرد و سالهای دیگری در کار نخواهد بود. عید امسال آشناها با من غریبه شدند و من با همه گذشته ام. و پل ها یکی یکی خراب می شوند و من می دانم تنها باید رو به جلو رفت. امسال را لالمانی پیشه کردم تا محو شدنم از نظرها ساده تر شود و صدایم زودتر در میان این ذره های در آمد و رفت به فنا برسد. به انکار عمر سیاه برخاسته ام و بیابان غمگین همه تنهاییم را در خود فرو می کشد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 21:41 توسط آیینه
|
|
||
|
|
|
|
|
راستی بیا امروز رو بریم بیرون. با هم دیگه بریم بشینیم و هیچی نگیم. فقط همینطوری کنار هم بشینیم. همینطوری یه کاره. مدتهاست دیگه حرفی برای زدن نیست. من چه حرفی دارم که برای تو بزنم و تو ندونی. یا تو چی می خوای به من بگی که من از دنباله لحن نفست تا آخرشو نخونم. انگار همون روزهای اول که تازه همدیگه رو پیدا کرده بودیم و همینطور مثل تیربار حرف می زدیم و هیچ زمان و مکانی رو حس نمی کردیم همه حرفها تموم شدند و فاصله بین من و تو اونقدر از بین رفت که انگار یکی شدیم. می دونی، آدم حرف خاصی با خودش نداره که بزنه. آدمایی هم که با خودشون حرف می زنن همیشه نیمه گمشدشون مخاطبشونه. وقتی اون نیمه گم شده پیدا می شه ساکت می شی. می رسی به «ما هیچ ما نگاه». بذار به همون لایه های سنگین ابر نگاه کنیم و هیچ نگیم. بذار به همین موج عجول عابرایی نگاه کنیم که تا ابد میان و میرن و از بهشت ساکت ما بی خبرن . حرف خاصی با تو ندارم که خودت بهتر از من همه چیز رو می دونی. و اونقدر جلو رفتی که من همیشه غافلگیرم از دستت. رفتار تو زودتر از خواسته من اتفاق میافته. یا من پیش از اونکه چیزی گفته باشی از جایی که می خواستی میام. بیا بریم وحرفی نزنیم که تا وقتی نوبت ماست حقارت کلمات چیزی رو توصیف نمی کنه. چطور می تونه توصیف کنه وقتی من با خیالی بی خیال تر از هر چی باد هواست می ذارم بری هر کجا که می خوای و هر چقدر که دلت می خواد جفتک بندازی.... چون می دونم آخرش آرام و رام برمیگردی پیش خودم... کلمات چقدر افلیج می شن وقتی می بینن که تو چطور منو به حال خودم می ذاری و می ذاری گورمو گم کنم و برم و بازهم تشنه برگردم به پناهگاهی که برام ساختی.... پس بیا برای پر کردن خلا ثانیه ها به دنبال هیچ صدایی نباشیم که صدای ما همه ازلیت ها و ابدیت ها رو پر کرده. همه جا پر شده از تو.... پر شده از ما؛ و من انگار هیچ جایی رو نمی بینم که تو نباشی... ما نباشیم.... پس اصلا چه حاجت به کنار هم بودن؟ تو حتی وقتی نیستی هستی، و وقتی هم هستی کش میایی و امتداد پیدا می کنی تااااااااا اون سر دنیا تا اونجایی که فکر من می تونه فرار کنه.... زززررررررررررررر زززززرررررررررررررر ززززززرررررررررررررررررر اووووغ!!!!!! بازم زنگ ساعت!!!! بازم صبح شنبه.......... بازم زندگی........ بازم واقعیت........... ولم کن بذار بقیشو ببینم.........
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:56 توسط آیینه
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزها به جای باران خاک می بارد. همه ذره ها چرتشان گرفته و خیالبافی تنها جاده ممکن برای رفتن است. درختها لطف کرده اند و برگ داده اند ولی هر چه زور میزنم بوی بهار را نمی شنوم. انگار بهار هم مثل یکی از همین حادثه های روزمره یکنواخت، می آید و می رود و به ما اعتنا نمی کند. دلم برای روزهای نمناک مه گرفته چقدر تنگ شده. چقدر جای صدای وحشی رعد و برق های بزرگ خالیست. تا به یادم می آید، اردیبهشت زمان بیرون رفتن بود، زمان پیاده گز کردن، زمان بو، رنگ، اتفاق. اردیبهشت یعنی همان غروب حزن آور که در زیر شگفتی ابرهای تاریک آن، ناگهان عمه مرد و رفت. روزتشیع جنازه، روز خاکسپاری، روز باران و روز لمس تجربه مرگ. اردیبهشت زمان عاشقی بود، زمان پرسه زدن های کشدار در کوچه های قدیمی، زمان بی توقف رفتن به گوشه های مرموز ناکجا و زمان زمزمه ترانه «خودتو نگهدار....» اردیبهشت همیشه خوشگل بود، وقتی می دیدی درختهای انبوه مثل یک توده انبوه سبز منفجر شده اند؛ سر به هوا نگاه می کردی و می رفتی و با کله به زمین می خوردی. زمان کندن زخم های زانو و آرنج و زمان عطسه زدن از بوی درخت های عرعر و بهار نارنج..... هنوز در اردیبهشت به باغچه روزهای کودکیم می روم و از میان بوی باران خوده خاک به دنبال جوانه های بابونه و کرم های ابریشم و بچه گنجشک های گم شده و قورباغه ها می گردم. دست کم خارج از دنیای واقعی اکنون، این چیزها توی فکر و خیال آدم زیاد وول می خورد. وگرنه آن بیرون تا می روی اتوبان است و دیوارهای محصور آپارتمان و رنگ سرد آسفالت. باران هم که نمی بارد تا کمی خیس شوی و در بی قیدی از عبور ثانیه ها راه بروی. راستی قرار است چند بهار دیگر را ببینیم؟ منظورم بهار است نه اینجوری. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:28 توسط آیینه
|
|
||
|
|
|
|
|
آن دور دست ها جاییست که نه نام نیاز بر آن است نه نام شکستن و در آنجا اصالت پر وسعت افق به اندازه تمام ابدیت ها بی انتهاست آنجا که می روی همه رهگذران با تو حرف می زنند و تو با نشانی هیچکس غریبه نخواهی ماند آنجا در راه شقایق می روید و باغ های وسیع ارغوان خوراک زنبورها شهد گوارای گل است نه شکر کلام روشنفکران واژه های جسورانه حقیقت است نه سکوت و مرام عابدان رسم صمیمانه رحمت است نه تکفیر آنجا که می روی همه ابرها بارورند و پرباران و صدای باد و برگ و درخت ترنم است و ترنم و عطای چشمه سارها خروشیدن است و خروش آنجا هیچکس قداست عشق را به لجن نمی بندد و هیچ مردی تحفه پیشکش خدا برای زنان نیست آن دور دست ها آسمان مهربان است و زمین هموار و زانوان هیچ رهرویی از سایش خیانت و درد لرزان نمی شود آن دوردست ها صدای یک آشنای قدیمی مرا به میهمانی آرام خویش می خواند آنجا که هیچ ستاره ای فرو نمی ریزد و هیچ قلب منتظری در خونابه های انتظار نمی غلتد و احترام تنها پیام قلبها برای هم است و من همیشه می دانم که آن دور دست ها در انتظار من است |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 22:5 توسط آیینه
|
|
||
|
|
|
|
|
23 فروردین 86: چهارمین شب بی خوابیست. چهار روز تمام است که دارم از شدت خواب آلودگی می میرم و خوابم نمی برد. بیدارم و تمام ذهنم از همه ابرهای افسرده و رنگ های غم انگیز پر است. تمام آنچه را که می بینم دنیای درونم است. قصری از شیشه و آیینه که در هر ضلع آیینه های آن، چهره ای از ابعاد وجودم را می بینم. قصری که با هر بادی در هم می شکند و فرو می ریزد..... خانه ای ویران..... و پرنده ای خونین بال که پس از هر بار شکستن و فرو ریختن قصر، آنرا با منقارشکسته اش دوباره می سازد..... شهر آیینه های من..... آیینه های من...... روبروی کامپیوتر می نشینم و خودم را می سپارم به نوشتن، به این جاذبه مکرر سیا ل. به خودم می گویم در این طرح بودن، معجزه هیچ چیز به اندازه عشق مسیحایی نیست... و بر سردر وبلاگم زمزمه همیشگی ام از دعای کمیل را می نویسم «پروردگارا! قلب مرا از عشق خودت بی قرار کن»..... و آغاز می کنم: « من در آیینه هایم چه بسیار چهره ها که نمی شناسم......» ................ ........... ........ .......... 23 فروردین 87: چقدر راه رفتم در این یک سال!!!!! و فاصله من از اینجایی که هستم تا آنجایی که بودم چقدر زیاد است!!!! خودم را می بینم که بریده از ترس ها و تعلقات گذشته و آینده، در همین لحظه های ملموس اکنون، آرام آرام قدم می زنم و به جایی می روم که جای من است و اگر چه خیلی دیر به آنجا کوچ می کنم اما کوله بارم پر است از بارها و ثمرهای ارغوان ..... ارغوان که پیام آور امید است.... ارغوان که نوید بخش شکفتن است........ و می بینم که باید آن قصر شیشه ای بی بنیاد را خراب کنم و همه شیشه های شکسته آنرا دور بریزم و بروم در یک کلبه گرم و محکم زندگی کنم.... سرپناهی که در برابر تندبادها می ایستد و از هیچ نسیمی فرونمی ریزد..... اسم قدیمی صاحب وبلاگ را به نام مستعار «آیینه» تغییر می دهم....... چقدر کار دارم!!!!!!!!!!! از آنجایی که تصمیم گرفته ام هیچ نگویم و تنها به آنچه که می آید از دور، امیدوارانه خیره شوم، و از آنجا که خودم را سپرده ام به آن کسی که «هر روز بی او روز مباداست»، ترجیح می دهم هیچ نگویم و هیچ نگویم.... و ترجیح می دهم از همه عزیزانی که در یک سال گذشته به آیینه های من سر می زدند بخواهم فقط برایم یادگاری بنویسند... حتی اگر خیلی کوتاه، حتی اگر خیلی نا مربوط و حتی اگر چند کلمه فحش آبدار باشد.......... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 9:42 توسط آیینه
|
|
||
|
|
|
|
|
اینجا عید است. اینجا یک سال تازه آمده است. من هم بر خلاف خودم، اینبار از جایی تازه می آیم. جایی که جرات نمی کنم از ماهیت و بود و نبودش هیچ حرفی بزنم و ترجیح می دهم این تجربه و این فضای نوپا را قبل از هر چیز به محک گذشت زمانه بسپارم. زمان خودش اصالت یا کاذب بودن هر حادثه را ثابت می کند. پس من هم ترجیح می دهم صبور باشم و لالمانی پیشه کنم. و ترجیح می دهم برای آغاز امسال دهنم را ببندم و امیدوارانه به آنچه که می آید از دور..... خیره شوم. خیلی سربسته اما به صراحت خدا را شکر می کنم به خاطر چه بسیار چیزها، از جمله طعم های تلخ و سختی ها.... که اگر نبودند چه بسا که کس دیگری می شدم.... و خیلی خیلی سربسته می گویم عجب سالی بشود امسال!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و خیلی خیلی سربسته می گویم WOW!!!!!!!!!!!!!!!! همین تصمیم به سکوت و هیچ نگفتن و همین بی خیالی عجیب، مرا به کوچه گردی ها و قدم زدن های بسیاری انداخت. قدم زدن در کوچه های شهر مادریم. جایی که ۲۷ سال پیش حکم زندگی را کف دستم گذاشتند و برای ماموریت به آنجا و بعد اینجا و بعد به هزار جای دیگر فرستادند. من تا می توانستم در این کوچه ها و در درون خودم به دنبال چیزی می گشتم که نبود اما حضورش از همه چیز ملموس تر بود.... و تا می توانستم بو می کشیدم.... و ناگهان همه این کلمات در ذهنم جاری شدند: ای در تمام فاصله ها جاری تاثیر رمز مرتعش بویت ای در ادامه ها پنهان آغاز نام تو و ای همانکه در نهایت هر پایان در هر عبور و حضور منتشری اینجا که میله های قفس نیز مثل تمام لاله ها شکنندست اینجا که چشم تنگ تعصب فانی تر از تمام سحرهاست اینجا که تا هستی داغ تمام فاجعه ها گذراست من با تمام شعورم می خواهم از صدای تو بشنوم و با تمام نگاهم می خواهم از نگاه تو ببینم ای صراحی خونین غزل در شب قصه تمام مستی ها اینجا که اینچنین آزاد اصالت آزادگی به یغما رفت اینجا که اینچنین کامل سر تا و جود پیکر پاکی به لجن غلتید من را به حال معلقم نگذار اینجا مرا نگذار من را که با تمام خلوصم در امتداد ثانیه هایت وقف من را که با تمام امیدم در لابلای عطر تو تبخیر اینجا که اینچنین معطلم هر روز در بیم و در امید من را به خود نگذار اینجا مرا نگذار کرمانشاه- نوروز ۸۷ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 14:52 توسط آیینه
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی بوی روزهای سنگین و منگ تابستان می آید. گاهی هوا سرد است اما یک جرقه ناگهانی ناخوانده، ترا می برد به یک روز گرم، به یک ماجرای دور فراموش شده، به یک هوای دامنگیر. و تو باز هم اسیر می شوی در یک زاویه خلوت، در یک روایت از یاد رانده شده، و پخش می شوی و محو می شوی و سر می خوری در یک آبگیر سبز رنگ که پر است از برگهای خشکیده روزهایی که دیگر وجود ندارند. بعد همان حس خنیاگر گیجت می کند و مسخ می شوی و لبریز می شوی از شائبه فرار از تمام ثانیه های جاری اکنون...... به خودم می گویم اینجا زمستان است... پس چرا هوای مرداد مرا رها نمی کند! اینجا برفی است پس چرا هرم التهاب آن روز های داغ از پیشانی ام نمی پرد! و به تکاپو می افتی برای چنگ زدن به بهت آنچه که تا همین چند لحظه پیش بر روی روزهایت پهن شده بود..... گاهی یک جرقه کافی است که دنیایی به نام "خاطرات" را که دیر زمانی است از آن جسته ای در تمام مکعب های فارغ ذهنت بیدار کند.... ار خاطره ها فرار می کنم.... می خواهم بگویم بی خیال شده ام.... جلوی کامپیوترم می نشینم تا خودم را به رحمت لودگی های فراموشی بسپارم..... سی دی friends را می گذارم تا شاید مرا دور کند از آنچه که همین چند لحظه پیش از زمان هایی فراموش شده به سراغم آمد و گریبانم را گرفت... می بینم...... یک اپیزود.... دو اپیزود.... ده اپیزود...... شب به نیمه می رسد ..... و من هنوز ناتوانم از گریختن..... سرم را روی بالش می گذارم و در آغوش خودم جمع می شوم و پناه می گیرم تا به خواب توکل کنم....نمی شود. همه چیز مثل صحنه های یک اتفاق ملموس با تمام تصویرها و صداها و بوهایش از لابلای دهلیزهای مغزم رد می شود و مرا دور خودم پیچ می دهد... نمی شود فرار کرد... سیگار... سیگار.... سیگار.... کرخت می شوی... تسلیم نا توانی ات در فراموش کردن می شوی. پرچم سفید تسلیم را بر فراز همه افکارت بالا می بری و چشمهایت را می بندی و می روی تا در برکه خوابی جدید گذشته های زنده شده را فراموش کنی.... خواب چقدر خوب است. گاهی یک جرقه کوچک چه بوهایی را به مشام آدم می آورد!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 14:26 توسط آیینه
|
|
||
|
|
|
|
|
رهایم نمی کند جاذبه موجهای دامنگیر و به آخر نمی رسد روایت این کوچ های تکراری ترا چه چاره کنم ترا که داغ مدامی بر پیکر پر شکوفه ارغوان و طنین شکستنی بر ماجرای عهدهای هزاربار بسته به من خبر رسید که نویدت از بهار سرشار است و خبر رسید جایی همین دور و برهایی و بوی آمدنت درادامه ها جاریست و خبر رسید تا می رسی تمامی این مکعب های تو در تو و تمامی این حفره های منزوی سر به مهر در پناه طرحی دایره وار با هم یگانه خواهند شد و در قلمرو بودن هیچ ذره ای با ذره دیگر بیگانه نخواهد ماند اما هنوز هم که هنوزست آن پستچی فرتوت تکراری که نشسته بر دوچرخه زنگار بسته اش هر روز تمام دهکده انتظارم را بی هیچ پیغامی دور می زند تنها مسافر خیابان های خلوت این وادیست اینجا سرد است اینجا سرد است به من لحاف بده تا در پناه آن کودکان لرزان دل را به خواب های شیرین تخیلشان میهمان کنم اینجا افسرده است اینجا افسرده است به من بهانه بده تا شوکران واقعیت ها را بی هیچ درنگی ذره ذره بنوشم و خودم را بسپارم به جریان جاری این همه واقعیت و این همه دروغ و این همه مجسمه بی تفاوت رنگارنگ آیا تو که بر قله های قاف مانندت با سیمرغ ها و خضرهای خجسته پی و با ابرهای بارور پر رحمت نشست و برخاست می کنی هیچ فکر کرده ای که زندگی بی بهانه چقدر بی رحم است؟ و ارغوان در غیبت باد بهاران چه زود می میرد؟ هنوز هم منتظرم هنوز هم هر روز به انتظار آمدنت حیاط را و همه کوچه های بر سر راه را جارو می زنم و به افتخار ورودت بر سردر شکسته شهر پرچم یاد تو را به باد سپرده ام و هنوز با تمام بلاهت اختصاصی ام چشم انتظار کیسه بی پیغام آن پستچی فرتوتم اما راستی نمی دانم آیا تو نیز هیچ فکر کرده ای که زندگی بی بهانه چقدر بی رحم است؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 13:16 توسط آیینه
|
|
||
|
|
|
|
|
در قفس بال و پر خویش اسیر بود و از توقف وجودش در توالی تکرارهای نافرجام دلشکسته. از او پرسیدند زندگی چیست؟ گفت همانکه در آنیم و بی هیچ ادراکی از هندسه این حجم پر ابعاد، در یک ضلع آن به تماشا نشسته ایم. گاه خود را ملامت می کنیم که چرا از اضلاع دیگر بی خبریم و گاه از بی خبری خود نیز بی خبریم. از او پرسیدند تو نیز این حجم پیچیده را که نام زندگی بر آن نهاده اند پوچ می بینی؟ گفت آنچه ما پوچ می پنداریم همان حباب هایی است که بر سطح امواج می ترکند. کاش ما را بصیرت دیدن اعماق بود. گفتند از امید چه می دانی؟ گفت هیچ! جز آنکه بدان نیازمند | ||